زمانى كه غرش رعد سكوت مرموز بيابان را در هم مىشكند و در كوه و دشت طنين مىافكند .
زمانى كه پرندهاى بىنوا شاخه هاى درخت را درهم مىسايد و مستانه آهنگى دل پذير سر مىدهد .
زمانى كه مرغابى كوچكى در ميان آب سر به زير بالهاى خويش را مىبرد و آواز مىخواند .
زمانى كه دريچه هاى معابد كهن از فراز تپه هاى بلند به سوى آسمان گشوده مىشود .
زمانى كه در درون ويرانه هاى دور افتاده قطرهء اشكى به ياد روزگاران گذشته از ديده گان يك بىنواى تنگدل فرو مىچكد .
زمانى كه در سكوت جنگلها ، نالهء جان سوز حشرهء شب زنده دارى بر مىخيزد . همه با اين زبان راز و نياز مىكنند وقتى كه سايه هاى بلند كوهساران هنگام غروب بر دشت و دمن و دامن مىگستراند وقتى كه اختر درخشنده با طلوع صبح در پس پردهء افق غروب مىكند .
وقتى كه هياهوى ساكنين شهرها چون فرياد غم انگيز تيره بختان به سوى آسمانها بر مىخيزد .
وقتى كه اشعهء لرزان ستارگان به ملايمت بر چهرهء يك بىنواى شكسته دل مىتابد .
وقتى كه باد از درون دره هاى عميق مىگذرد و سكوت صحرا را درهم مىشكند .
وقتى كه صاعقهء سوزنده ، آتش به تار و پود وجود موجودات مىزند .
وقتى كه نقاب تيرهء شب به آهستگى پرده بر روى فجايع گيتى مىكشد .
وقتى كه در دل دشتهاى وحشى ، آه جان گدازى از سينهء بىخانمانى به درمىآيد و قطرهء اشكى از چشم بىپناهى فرو مىچكد همه با اين زبان ، زبان به ستايش مىگشايند اين زبان مرموز و با عظمت ، اين زبان ناشناس و اسرار آميز كه هر كلام آن از
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 43
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٣