طعنه زدن بيگانهاى در شأن شيخى و جواب گفتن مريد شيخ او را
( ( 3303 ) ) آن يكى يك شيخ را تهمت نهاد
كو بد است و نيست بر راه رشاد
( ( 3304 ) ) شارب خمر است و سالوس و خبيث
مر مريدان را كجا باشد مغيث
( ( 3305 ) ) آن يكى گفتش ادب را هوش دار
خرد نبود اين چنين ظن بر كبار
( ( 3306 ) ) دور از او و دور از اوصاف او
كه ز سيلى تيره گردد صاف او
( ( 3307 ) ) اين چنين بهتان منه بر اهل حق
كاين خيال توست بر گردان ورق
( ( 3308 ) ) اين نباشد ور بود اى مرغ خاك
بحر قلزم را ز مردارى چه باك
( ( 3309 ) ) نيست دون القلتين و حوض خرد
كش تواند قطرهاى از كار برد
( ( 3310 ) ) آتش ابراهيم را نبود زيان
هر كه نمروديست گو مىترس از آن
( ( 3311 ) ) نفس نمرود است و عقل و جان خليل
روح در عين است و نفس اندر دليل
( ( 3312 ) ) اين دليل راه رهرو را بود
كو به هر دم در بيابان گم شود
( ( 3313 ) ) واصلان را نيست جز چشم و چراغ
از دليل و راهشان باشد فراغ
( ( 3314 ) ) گر دليلى گفت آن كرد وصال
گفت بهر فهم اصحاب جدال
( ( 3315 ) ) بهر طفلى نو پدر تىتى كند
گر چه عقلش هندسهء گيتى كند
( ( 3316 ) ) كم نگردد فضل استاد از علوم
گر الف چيزى ندارد گويد او
( ( 3317 ) ) از پى تعليم آن بسته دهن
گويد او حطَّى و هوّز كلمن
( ( 3318 ) ) در زبان او ببايد آمدن
از زبان خود برون بايد شدن
( ( 3319 ) ) بس همه خلقان چو طفلان ويند
لازم است اين پير را در وقت پند
آن مريد شيخ بد گوينده را
آن به كفر و گمرهى آكنده را
گفت تو خود را مزن بر تيغ تيز
هين مكن با شاه و با سلطان ستيز
حوض با دريا اگر پهلو زند
خويش را از بيخ هستى بر كند