نيست بحرى كو كران دارد كه تا
تيره گردد او ز مردار شما
( ( 3320 ) ) كفر را حدّ است و اندازه بدان
شيخ و نور شيخ را نبود كران
( ( 3321 ) ) پيش بىحدّ هر چه محدود است لاست
كل شيئى غير وجه الله فناست
( ( 3322 ) ) كفر و ايمان نيست آن جايى كه اوست
ز انكه او مغز است و اين دو رنگ و پوست
( ( 3323 ) ) اين فناها پردهء آن وجه گشت
چون چراغى خفته اندر زير طشت
( ( 3324 ) ) پس سر اين تن حجاب آن سراست
پيش آن سر اين سر تن كافر است
( ( 3325 ) ) كيست كافر ؟ غافل از ايمان شيخ
چيست مرده ؟ بىخبر از جان شيخ
( ( 3327 ) ) جان ما از جان حيوان بيشتر
از چه ؟ ز ان رو كه فزون دارد خبر
( ( 3328 ) ) پس فزون از جان ما جان ملك
كو منزه شد ز حس مشترك
( ( 3329 ) ) وز ملك جان خداوندان دل
باشد افزون تو تحيّر را بهل
( ( 3330 ) ) ز ان سبب آدم بود معبودشان
جان او افزونتر است از بودشان
( ( 3331 ) ) ور نه بهتر را سجود دونترى
امر كردن هيچ نبود در خورى
( ( 3332 ) ) كى پسندد عدل و لطف كردگار
كه گلى سجده كند در پيش خار
( ( 3333 ) ) جان چو افزون شد گذشت از انتها
شد مطيعش جان جمله چيزها
( ( 3334 ) ) مرغ و ماهى و پرى و آدمى
ز انكه او بيش است و ايشان در كمى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 488
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٨٨