كرامات ابراهيم ادهم بر لب دريا و تعجب امير مريد
( ( 3210 ) ) هم ز ابراهيم ادهم آمدست
كاو ز راهى بر لب دريا نشست
( ( 3211 ) ) دلق خود مىدوخت آن سلطان جان
يك اميرى آمد آن جا ناگهان
( ( 3212 ) ) آن امير ار بندگان شيخ بود
شيخ را بشناخت سجده كرد زود
( ( 3213 ) ) خيره شد در شيخ و اندر دلق او
شكل ديگر گشته حلق و خلق او
( ( 3214 ) ) كاو رها كرد آن چنان ملك شگرف
بر گزيد آن فقر بس باريك حرف
( ( 3215 ) ) ترك كرده ملك هفت اقليم را
مىزند بر دلق سوزن چون گدا
ملك هفت اقليم ضايع مىكند
چون گدا بر دلق سوزن مىزند
( ( 3216 ) ) شيخ واقف گشت از انديشه اش
شيخ چون شير است و دلها بيشه اش
( ( 3217 ) ) چون رجا و خوف در دلها روان
نيست بر وى مخفى اسرار نهان
( ( 3218 ) ) دل نگه داريد اى بىحاصلان
در حضور حضرت صاحب دلان
( ( 3219 ) ) پيش اهل تن ادب بر ظاهر است
كه خدا ز يشان نهان را ساتر است
( ( 3220 ) ) پيش اهل دل ادب بر باطن است
ز ان كه دلشان بر سرائر قاطن است
( ( 3221 ) ) تو به عكسى پيش كوران بهر جاه
در حضور آيى نشينى پايگاه
( ( 3222 ) ) پيش بينايان كنى ترك ادب
نار شهوت را از آن گشتى حطب
( ( 3223 ) ) چون ندارى فطنت و نور هدى
بهر كوران روى را مىزن جلا
( ( 3224 ) ) پيش بينايان حدث بر روى مال
ناز مىكن با چنين گنديده حال
( ( 3225 ) ) شيخ سوزن زود در دريا فكند
خواست سوزن را به آواز بلند
( ( 3226 ) ) صد هزاران ماهى اللَّهيى
سوزن زر بر لب هر ماهيى
( ( 3227 ) ) سر بر آوردند از درياى حق
كه بگير اى شيخ سوزنهاى حق
سوزن زرّين در آن دندان او
كه بگير اى شيخ سوزنهاى هو
گفت الهى سوزن خود خواستم
واده از فضلت نشان راستم
ماميى ديگر بر آمد در زمان
سوزن او را گرفته در دهان