شكايت كردن پيرى به پيش طبيب از رنجورى خود
( ( 3088 ) ) گفت پيرى مر طبيبى را كه من
در زحيرم از دماغ خويشتن
( ( 3089 ) ) گفت از پيريست آن ضعف دماغ
گفت در چشمم ز ظلمت هست داغ
( ( 3090 ) ) گفت از پيريست اى شيخ قديم
گفت پشتم در دمى آيد عظيم
( ( 3091 ) ) گفت از پيريست اى شيخ نزار
گفت هر چه مىخورم نبود گوار
( ( 3092 ) ) گفت ضعف معده هم از پيرى است
گفت وقت دم مرا دم گيرى است
( ( 3093 ) ) گفت آرى انقطاع دم بود
چون رسد پيرى دو صد علت شود
گفت كم شد شهوتم يك بارگى
گفت از پيريست اين بىچارگى
گفت پايم سست شد از ره بماند
گفت كز پيريست در كنجت نشاند
گفت پشتم چون كمانى شد دو تا
گفت كز پيريست اين رنج و عنا
گفت تاريك است چشمم اى حكيم
گفت از پيريست اى مرد حليم
( ( 3094 ) ) گفت اى احمق بر اين بر دوختى
از طبيبى تو همين آموختى ؟
( ( 3095 ) ) اى مدمّغ عقلت اين دانش نداد
كه خدا هر درد را درمان نهاد ؟
( ( 3096 ) ) تو خر احمق ز اندك مايه گى
بر زمين ماندى ز كوته پايه گى
( ( 3097 ) ) پس طبيبش گفت كاى عمر تو شصت
اين غضب وين خشم هم از پيرى است
( ( 3098 ) ) چون همه اجزاء و اعضا شد نحيف
خويشتن دارى و صبرت شد ضعيف
( ( 3099 ) ) بر نتابد دو سخن ز ان هى كند
تاب يك جرعه ندارد قى كند
( ( 3100 ) ) جز مگر پيرى كه از حق است مست
در درون او حيات طيّبه است
( ( 3101 ) ) از برون پيريت و در باطن صبى
خود كيانند ؟ آن ولى و آن نبى
( ( 3103 ) ) ور نمىدانندشان علم اليقين
چيست اين بغض و حيل سازى و كين
( ( 3104 ) ) ور همىدانند بعث رستخيز
چون زنندى خويش بر شمشير تيز