اگر خود را يكى از مردم معمولى مىدانستند و با آنها در مىآميختند ، مردم تبه كار مىگفتند : از روى طمع است كه با ما در مىآميزند ، اگر خود را كنار مىگرفتند ، آنان مىگفتند : عجب افراد متكبرى هستند ، اصلا اين افراد به نخوت و تكبر عشق مىورزند . اگر تحمل و بردبارى مىكردند ، آنان مىگفتند : بلى ناتوانى آنان را به شكيبايى وادار كرده است .
اگر غيرت و شهامت و مقاومت نشان مىدادند ، تبه كاران مىگفتند : اين هم يك بىباكى حيله گرانه است آرى تو هم يكى از آنان هستى ، اگر ديدى هيچ بهانهء ديگر نمىتوانى بتراشى ، اين دفعه از در عجز و ناتوانى آمده و مىگويى : من زن و فرزند دارم مخارج آنها را متكفل هستم ، چه كنم ؟ چارهاى ندارم . براى من وقتى نمانده است كه سرم را بخارم ، فرصتى به پرداختن به دستورات دينى ندارم ، آن گاه موقعى كه به اولياء الله مىرسى مىگويى : آقاى عزيز تو كه از مردان خدايى ، از تو التماس دعا دارم ، مرا هم فراموش مكن ، دعا كن عاقبتم به خير باشد ، من هم از اولياء الله باشم .
[ اما گمان نبريد ] اين شخص اين مطالب را از روى درد و سوز واقعى مىگويد ، بلكه اين گونه اظهارات تبه كارانه و بهانه جويى مانند آن شخص در خواب رفتهاى است كه يك لحظه به خود مىآيد ، يا يك لحظه قدرت به سخن گفتن پيدا مىكند ، يك جملهء بىهوده و هرزهاى را به زبان مىآورد و دوباره به خواب عميقش فرو مىرود .
اين تبه كار مىگويد : من چارهاى ندارم و بايستى دنبال كسب حلال بروم و با تمام قدرت مال حلال به دست بياورم . كدام حلال ؟ چه حلال ؟ اى گمراه پست من چيزى حلالتر از خون تو نمىبينم .
در صورتى كه با تمام بىاعتنايى خدايت را ناديده مىگيرى تو همان تبه كارى كه خور و خواب و خشم و شهوت را حكمفرماى مطلق زندگانى خود مىدانى مىتوانى با حيله ها و بهانه جويىها دين را كنار بگذارى ، اما بت و بت پرستى تمام وجود تو را فرا گرفته است و نمىتوانى گريبان خود را از اين بد بختىها نجات بدهى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 399
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٩٩