تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
در نوسان پيچ و خم و حركتهاى مارپيچى و مستقيم و داراى سطوح گوناگون و محكوم به كيفيت و كميت و كون و فساد و زيبايى و زشتى و حيات و موت مىباشد . بالاتر از همهء اينها جهان هستى فى نفسه حد اقل اين احتمال را دارد كه داراى ابعاد متعددى باشد در صورتى كه ساختمان حواس و مغز ما فقط با سه يا چند بعد محدود آشنا است . مطالعهء يك انسان محدود در بارهء چنين جهان شگفت انگيز شباهت دارد به مطالعهء يك انسان با چند عينك محدود به يك سطر از وسط كتاب كه داراى ميلياردها ورق بوده و به هيچ وجه اول و آخر آن را هم نخواهد ديد . بدين جهت است كه مىگوييم جهان بينىهاى بشرى را نمىتوان جهان بينى به معناى واقعى ناميد ، بلكه مطالعهء جزيى از اجزاء و شئون و سطوح گوناگون و ابعاد متعدد و متنوع جهان مىباشد كه با تمام ساده لوحى يا پر رويى نامش را جهان بينى گذاشته‌ايم . وانگهى فرض مىكنيم كه ما مىتوانيم حد اقل خطوط و اشكال و رنگهاى متنوع جهان را مطالعه كنيم ، مگر همين مطالعه و دانستن در پديده ها و فعاليتهاى روحى وجود ندارد ، پس چرا حقيقت آنها را نمىدانيم ؟ به عبارت روشنتر ما مىدانيم كه در مغز ما فعاليتى به نام تعقل و انديشه صورت مىگيرد ، آشنايى ما با اين فعاليت در قلمرو دانش و صنعت و زندگانى تا حدودى رضايتبخش است ، اما موقعى كه مىخواهيم بدانيم حقيقت تعقل چيست و از ساير فعاليتهاى مغزى چگونه تفكيك مىشود ، ارزش آن در چه حدود است ؟ به ناتوانى خويش در بارهء اين مسائل اعتراف مىكنيم . چرا ؟ براى اين كه ( من ) يا ( شخصيت ) يا ( روح ) يا اسرار تشكيلات مخصوص اعصاب مغزى را كه تعقل وابسته به آن است نمىشناسيم . اين روشنترين حكمى است كه يك منطق مىتواند صادر نمايد كه : معلولى كه تا وجود دارد و هستى او وابسته با علتش مىباشد ، اگر علت شناخته نشود ، محال است كه معلول به طور كامل قابل درك بوده باشد . ممكن است مقصود جلال الدين از اين كه مىگويد :
من نخواهم در دو عالم بنگريست تا ندانم اين دو مجلس آنِ كيست