تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 36

مساهمون:

ص٣٦
روى اين محاسبات كه در وضع روانى لامارتين انجام گرفته است ، او قهرمانى بوده كه توانسته است درون خود را در صفحهء طبيعت تحليل و تركيب نمايد و در اين تحليل و تركيب مطالب جاودانى از خود به يادگار گذارد ، اما نبايستى از ديدگاه الهى لامارتين هم غفلت بورزيم كه گاهى او را تا پايهء يك فيلسوف الهى اعتلا مىبخشد .

منتخباتى از نغمه هاى شاعرانه آلفونس دو لامارتين

هيچ چيز در اين مكان ديده را از ديدار اين بساط محقر باز نمىدارد . نه بامهاى طلايى رنگ شهرى پر از شكوه و جلال ، نه جاده هاى غبار آلودهء سرزمين پر آمد و رفت ، نه امواج لرزنده جويبارى زيبا و نه انعكاس اشعهء سيمين سپيدهء بامدادى بر روى سقفى بلورين . تنها گاهى در طول راه هاى تنك و تاريك روستايى ، بامهاى پر علف و ديوارهاى دود زدهء كلبه‌اى محقر كه از روز نخست پرندهء فقر و بىنوايى در آن آشيان گرفته است ، نگاه هاى رهگذر را به سوى خود مىخواند . در آستان هر يك از كلبه هاى حقير پير مردى روستايى با موهاى سپيد و چهرهء پر چين كه گردش زمانه خلل در آرامش آن به وجود نياورده است ، ديده به سوى افق دور دست دوخته و با دست لرزان كودك گريان خود را در درون گاهواره‌اى از نىهاى نازك كلبهء خويش تكان مىدهد و خود هم چون مادرى مهربان بر بالاى سر او آواز خوانى مىكند تا طفلك محبوبش ديده بر هم گذارد و در خواب ناز رود . در اين وادى بىحاصل همه چيز ساده و غم انگيز است : نه آواى پرنده‌اى در فضاى آن طنين مىافكند و نه سرخى شفقى در آسمان آن خود نمايى مىكند نه فرش سايه‌اى زمين گرم و سوزان آن را مىپوشاند و نه زمزمهء جويبارى در دره خشك آن به گوش مىرسد ، مع هذا همين جا است كه قلب من به ياد آن مىتپد و روح من هميشه در هواى آن ناله مىكند ، همين جا است كه هر يك از يادگارها و خاطرات شيرين آن از نخستين روز چون نقشى فنا ناپذير بر صفحهء دل من جاى گرفته است . همين جا است كه هر زمان در دل شب ، ديده گان خستهء من بر چهرهء فروزان اختران گردنده دوخته مىشود ، خاطرهء ساليان شيرينى كه در آن گذرانيده‌ام در دلم