بيدار مىشود و قلب حزينم را تسلى مىبخشد .
در اين وادى تاريك ، هر ساعتى كه از عمر روز مىگذرد هر گياهى كه با وزش نسيم بهارى مىلرزد ، هر شاخهء درختى كه هنگام گذشتن باد ناله سر مىدهد ، هر صدايى كه شامگاهان خاموشى دهكده را بر هم مىزند و هر فصلى كه براى سبز كردن يا پژمردن جنگلها و چمنها فرا مىرسد ، با من به زبان خود سخن مىگويند ، با لحن خويش راز و نياز مىكنند .
قرص درخشان ماه كه به آهستگى در پس پردهء ابرى تيره نهان مىشود ، اختر فروزانى كه شامگاهان بر فراز كوهستان آغاز تابش مىكند ، گلهء گوسفندى كه با رسيدن فصل خزان چراگاه هاى خود را با نگاهى حسرت بار وداع مىگويد ، بوتهء سفيد خارى كه گلى كوچك بر فراز آن مىشكفد ، شاخهء سبز علفى كه با گذشت زمان روى به زردى مىنهد ، آهن تيزى كه سينهء زمين را مىشكافد و پيش مىرود ، تودهء خرم گياهى كه با وزش نسيم بهارى به هر سو خم مىگردد - همه با زبانى كه براى هر كس غير از من ناشناس است ، با من سخن مىگويند و راز و نياز مىكنند زبانى كه هر كلام آن از دنيايى مرموز سرچشمه مىگيرد و مستقيماً بر روح من مىنشيند ، زبانى كه آهنگهاى آن تركيبى است از زمزمهء جويبار ، غرش رعد ، خروش صاعقه ، نالهء باد ، نعره توفان ، غريو سيل و خاطرات تلخ و شيرينى كه از دوران كودكى در اعماق دل هر بشرى پنهان شده و همچون پرندهء سر گردانى كه به آشيان خود رسيده باشد ، جاودانه در آن مسكن گزيدهاند .
در نهاد هر يك از اين آفاق بىكران حقيقتى است كه تنها ديده گان من آن را مىبيند و تنها دل من با آن گفت و شنود مىكند . در اين جا قلب من به هر سو كه نظر مىافكند خود را با همه آشنا مىبيند ، همه با من سخن مىگويند و همه با من راز و نياز مىكنند ، همه مرا مىشناسند و همه دوستم مىدارند .
در اين جا هر درختى با من داستانى مىگويد و هر تخته سنگى در گوش من ماجرايى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 37
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٧