تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩

حكايت آن چهار هندو كه با هم جنگ مىكردند و از عيب خود بىخبر بودند

( ( 3027 ) ) چار هندو در يكى مسجد شدند بهر طاعت راكع و ساجد شدند ( ( 3028 ) ) هر يكى بر نيّتى تكبير كرد در نماز آمد به مسكينى و درد ( ( 3029 ) ) مؤذن آمد ز ان يكى لفظى بجست كاى مؤذن بانگ كردى وقت هست ؟ ( ( 3030 ) ) گفت آن هندوى ديگر از نياز هى سخن گفتى و باطل شد نماز ( ( 3031 ) ) آن سوم گفت آن دوم را كاى عمو چه زنى طعنه به او خود را بگو ( ( 3032 ) ) آن چهارم گفت حمد اللَّه كه من درنيفتادم به چَه چون اين سه تن ( ( 3033 ) ) پس نماز هر چهاران شد تباه عيب گويان بيشتر گم كرده راه ( ( 3034 ) ) اى خنك جانى كه عيب خويش ديد هر كه عيبى گفت آن بر خود خريد ( ( 3035 ) ) ز انكه نيم او ز عيبستان بُدست و آن دگر نيمش ز غيبستان بُدست ( ( 3036 ) ) چون كه بر سر مر تو را ده ريش هست مرهمى بر خويش بايد كار بست ( ( 3037 ) ) عيب كردن ريش را داروى اوست چون شكسته گشت جاى ارحمواست ( ( 3038 ) ) گر همان عيبت نبود ايمن مباش بو كه آن عيب از تو گردد نيز فاش ( ( 3039 ) ) لا تخافوا از خدا نشنيده‌اى ؟ پس چه خود را ايمن و خوش ديده اى ( ( 3040 ) ) سالها ابليس نيكو نام زيست گشت رسوا بين كه او را نام چيست ( ( 3041 ) ) در جهان معروف بد علياى او گشت معروفى به عكس اى واى او ( ( 3042 ) ) تا نه‌اى ايمن تو معروفى مجو پاك شو از خوف پس از امن گو ( ( 3043 ) ) تا نرويد ريش تو اى خوش ذقن بر دگر ساده زنخ طعنه مزن ( ( 3044 ) ) اين نگر كه مبتلا شد جان او در چهى افتاد تا شد پند تو ( ( 3045 ) ) تو نيفتادى كه باشى پند او زهر او نوشيد تو خور قند او
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 379 | محمد تقي جعفري