حكايت آن چهار هندو كه با هم جنگ مىكردند و از عيب خود بىخبر بودند
( ( 3027 ) ) چار هندو در يكى مسجد شدند
بهر طاعت راكع و ساجد شدند
( ( 3028 ) ) هر يكى بر نيّتى تكبير كرد
در نماز آمد به مسكينى و درد
( ( 3029 ) ) مؤذن آمد ز ان يكى لفظى بجست
كاى مؤذن بانگ كردى وقت هست ؟
( ( 3030 ) ) گفت آن هندوى ديگر از نياز
هى سخن گفتى و باطل شد نماز
( ( 3031 ) ) آن سوم گفت آن دوم را كاى عمو
چه زنى طعنه به او خود را بگو
( ( 3032 ) ) آن چهارم گفت حمد اللَّه كه من
درنيفتادم به چَه چون اين سه تن
( ( 3033 ) ) پس نماز هر چهاران شد تباه
عيب گويان بيشتر گم كرده راه
( ( 3034 ) ) اى خنك جانى كه عيب خويش ديد
هر كه عيبى گفت آن بر خود خريد
( ( 3035 ) ) ز انكه نيم او ز عيبستان بُدست
و آن دگر نيمش ز غيبستان بُدست
( ( 3036 ) ) چون كه بر سر مر تو را ده ريش هست
مرهمى بر خويش بايد كار بست
( ( 3037 ) ) عيب كردن ريش را داروى اوست
چون شكسته گشت جاى ارحمواست
( ( 3038 ) ) گر همان عيبت نبود ايمن مباش
بو كه آن عيب از تو گردد نيز فاش
( ( 3039 ) ) لا تخافوا از خدا نشنيدهاى ؟
پس چه خود را ايمن و خوش ديده اى
( ( 3040 ) ) سالها ابليس نيكو نام زيست
گشت رسوا بين كه او را نام چيست
( ( 3041 ) ) در جهان معروف بد علياى او
گشت معروفى به عكس اى واى او
( ( 3042 ) ) تا نهاى ايمن تو معروفى مجو
پاك شو از خوف پس از امن گو
( ( 3043 ) ) تا نرويد ريش تو اى خوش ذقن
بر دگر ساده زنخ طعنه مزن
( ( 3044 ) ) اين نگر كه مبتلا شد جان او
در چهى افتاد تا شد پند تو
( ( 3045 ) ) تو نيفتادى كه باشى پند او
زهر او نوشيد تو خور قند او