( ( 2994 ) ) اندر آن صحرا كه آن اشتر شتافت
اشتر خود نيز آن ديگر بيافت
( ( 2995 ) ) چون بديدش ياد آورد آن خويش
بىطمع شد ز اشتران و يار خويش
( ( 2996 ) ) آن مقلد شد محقق چون بديد
اشتر خود را كه آن جا مىچريد
( ( 2997 ) ) او طلبكار شتر آن لحظه گشت
مىنجستش تا نديد او را به دشت
( ( 2998 ) ) بعد از آن تنها رَوى آغاز كرد
چشم سوى ناقهء خود باز كرد
( ( 3000 ) ) گفت تا اكنون فسوسى بوده ام
وز طمع در چاپلوسى بوده ام
( ( 3001 ) ) اين زمان هم درد تو گشتم كه من
در طلب از تو جدا گشتم به تن
( ( 3002 ) ) از تو مىدزديدمى وصف شتر
جان من ديد آن خود شد چشم پر
( ( 3003 ) ) تا نيابيدم نبودم طالبش
مس كنون مغلوب شد زر غالبش
( ( 3004 ) ) سيّئاتم شد همه طاعات شكر
هزل شد فانى و جدّ اثبات شكر
( ( 3005 ) ) سيّئاتم چون وسيلت شد به حق
پس مزن بر سيّئاتم هيچ دق
( ( 3006 ) ) مر تو را صدق تو طالب كرده بود
مر مرا جدّ و طلب صدقى گشود
( ( 3007 ) ) صدق تو آورد در جستن تو را
جستنم آورد در صدقى مرا
( ( 3008 ) ) تخم دولت در زمين مىكاشتم
سخره و بيگار مىپنداشتم
( ( 3009 ) ) آن نبد بيگار كسبى بُد درست
هر يكى دانه كه كِشتم صد برست
( ( 3010 ) ) دزد سوى خانهاى شد زير دست
چون در آمد ديد كان خانهء خود است
( ( 3011 ) ) گرم باش اى سرد تا گرمى رسد
با درشتى ساز تا نرمى رسد
( ( 3012 ) ) آن دو اشتر نيست آن يك اشتر است
تنگ آمد لفظ و معنى بس پر است
( ( 3013 ) ) لفظ در معنى هميشه نارسان
ز ان پيمبر گفت قد كل لسان
( ( 3014 ) ) نطق اسطرلاب باشد در حساب
چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
( ( 3015 ) ) خاصه چرخى كاين فلك ز ان پرهاى است
آفتاب از آفتابش ذرهاى است
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 358
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٥٨