( ( 2750 ) ) ز انكه تو علت ندارى در ميان
آن فراغت هست نور ديده گان
( ( 2751 ) ) و ان دو عالم را غرضشان كور كرد
علمشان را علت اندر گور كرد
علم با غرض ورزى در هم مىآميزد و انسان را نابينا مىسازد
يكى از اشتباهات و خطاهاى ما آدميان در اين مسئله است كه گمان مىكنيم : مزايايى را كه براى روح مىاندوزيم ، بدون دست خوردگى و استقلالًا در درون ما جاى مىگيرند و خاصيت مزيت بودن خود را براى ما مىبخشند . مثلًا وقتى كه تجربه ها اندوختيم و از اين راه معلومات پر فايدهاى را دارا گشتيم ، ديگر براى ما سقوط و تباهى راه ندارد ، يا موقعى كه علم فرا مىگيريم ، اين علم مىرود در درون ما براى خود جاى مستقلى را باز مىكند و آن گاه شروع به پرتو افكنى مىكند . سخنورى مىآموزيم و آن سخنورى يك مزيت انسانى است كه مانند يك سرمايهء كلان و بدون آلودگى در وجود ما مفيد خواهد بود . شايد به جرأت بتوان گفت : اين خيالات خام هم يكى از خود فريبىها است كه ناشى از ناديده گرفتن خود مىباشد . ما گمان مىكنيم كه سازمان روانى ما مانند آن دكان عطارى است كه به هر يك از مواد گوناگون جعبه و شيشهء معينى آماده كرده است ، به طورى كه هيچ يك با ديگرى مخلوط نمىگردد ما نمىدانيم كه سازمان روانى ما وحدتى شگفت انگيز تشكيل مىدهد كه تفكيك اجزاء آن از يكديگر جز در عالم خيال و بازيگرى ذهنى امكان پذير نمىباشد .
پديدهء آن دانش كه فرا گرفتهايم با عوامل و نتايجش ، با اراده انسانى و انگيزه هايش مانند دو عنصر مختلف است كه در تشكيل يك كل مجموعى شركت بورزند . خيال و انديشه و قدرت تجريد و سرعت انتقال و تصورات و خاطرات حافظه و تجسيمات همه و همه پيوستگى شديدى با يكديگر داشته ، يك مجموع كلى را تشكيل مىدهند