باز تقرير كردن ابليس تلبيس خود را با معاويه
( ( 2714 ) ) گفت هر مردى كه باشد بد گمان
نشنود او راست را با صد نشان
( ( 2715 ) ) هر درونى كه خيالانديش شد
چون دليل آرى خيالش بيش شد
( ( 2716 ) ) چون سخن در وى رود علت شود
تيغ غازى دزد را آلت شود
( ( 2717 ) ) پس جواب او سكوت است و سكون
هست با ابله سخن گفتن جنون
( ( 2718 ) ) تو ز حق ترس و ازو جو قطع نفس
كه تو از شرش بماندستى به حبس
تو ز من با حق چه نالى اى عليم
رو بنال از شر آن نفس لئيم
( ( 2719 ) ) تو خورى حلوا تو را دمّل شود
تب بگيرد طبع تو مختل شود
( ( 2720 ) ) بىگنه لعنت كنى ابليس را
چون نبينى از خود آن تلبيس را
( ( 2721 ) ) نيست از ابليس از توست اى غوى
كه چو روبه سوى دنبه مىروى
( ( 2722 ) ) چون كه در سبزه ببينى دنبه را
دام باشد اين ندانى روبها
( ( 2723 ) ) ز ان ندانى كت ز دانش دور كرد
ميل دنبه چشم عقلت كور كرد
( ( 2724 ) ) حبك الاشياء يعمى و يصم
نفسك السودا جنت لا تختصم
( ( 2725 ) ) تو گنه بر من منه كژ مژ مبين
من ز بد بيزارم و از حرص و كين
حرص و كين هست از طباع مختلف
مر مرا بر چار ضد شد مكتنف
( ( 2726 ) ) من بدى كردم پشيمانم هنوز
انتظارم تا شبم آيد بروز
هم اميدى مىپزم با درد و سوز
تا مگر اين دى مهام گردد تموز
( ( 2727 ) ) متهم گشتم ميان خلق من
فعل خود بر من نهد هر مرد و زن
( ( 2728 ) ) گرگ بىچاره اگر چه گرسنه است
متهم باشد كه او در طنطنه است
( ( 2729 ) ) از ضعيفى چون نتاند راه رفت
خلق گويد تخمه است از لوت زفت