( ( 2691 ) ) هر كجا بينم نهال ميوه دار
تربيتها مىكنم من دايه وار
( ( 2692 ) ) هر كجا بينم درخت تلخ و خشك
مىبِبُرّم تا رهد از پشك مشك
( ( 2693 ) ) خشك گويد راستم من كژ نِيَم
تو چرا بىجرم مىبرى پِيَم
( ( 2694 ) ) باغبان گويد اگر مسعوديى
كاشكى كژ بودى و تر بوديى
( ( 2697 ) ) جانب آب حياتى گشته اى
اندر آب زندگى آغشته اى
( ( 2698 ) ) تخم تو بد بوده است و اصل تو
با درخت خوش نبوده وصل تو
( ( 2699 ) ) شاخ تلخ ار با خوشى وصلت كند
آن خوشى اندر نهادش بر زند
گر تو را بيدار كردم بهر دين
خوى اصل من همين است و همين
( ( 2672 ) ) گفت ابليسش گشا اين عقد را
من محكَّم قلب را و نقد را
شيطان علت جبرى معصيت نيست ، بلكه خوب از بد به وسيلهء او تفكيك مىشود .
اين مبحث را در آغاز داستان ابليس و معاويه به طور اختصار متذكر شديم كه شيطان مانند يك علت صد در صد و جبرى براى صدور معصيت از فرزندان آدم نيست او موجودى است خارج از وجود ما كه داراى عقل و ادراك و اختيار مىباشد ، كار شيطان اغوا و جلوه دادن كارهاى ناشايست به صورت نيكو و شايسته است ، بنا بر اين كسانى از اغواى شيطان گمراه خواهند شد كه خودشان عقل و وجدان را كه پيك امين الهى در جانهاى آدميانند ، نابود بسازند ، در نتيجه تبه كارى و تبعيت از شيطان پيش از همه چيز ، دليل بر سركوب شدن عقل و وجدان است كه با دست خود آدمى صورت گرفته است . اين است معناى اين كه شيطان موجب تفكيك نقد از قلب است ، نقد همان عقول و وجدانهاى مختل شده است .