تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣

باز جواب گفتن ابليس معاويه را

( ( 2672 ) ) گفت ابليسش گشا اين عقد را من محكَّم قلب را و عقد را ( ( 2673 ) ) امتحانِ شير و كلبم كرد حق امتحان نقد و قلبم كرد حق ( ( 2674 ) ) قلب را كى من سيه رو كرده ام صيرفىام قيمت او كرده ام ( ( 2675 ) ) نيكوان را راهنمايى مىكنم مر بدان را پيشوايى مىكنم صالحان را پيشوا و مأمنم طالحان را نيز يارى مىكنم باغبانم شاخ و بر مىپرورم شاخهاى خشك را هم مىبُرم ( ( 2676 ) ) اين علفها مىنهم از بهر چيست تا پديد آيد كه حيوان جنس كيست ( ( 2677 ) ) سگ چو از آهو بزايد كودكى در سگى و آهوى دارد شكى ( ( 2678 ) ) تو گياه و استخوان پيشش بريز تا كدامين سو كند او گام تيز ( ( 2679 ) ) گر به سوى استخوان آيد سگ است ور گياه خواهد يقين آهو رگ است ( ( 2680 ) ) قهر و لطفى جفت شد با همدگر زاد از اين هر دو جهان خير و شر ( ( 2681 ) ) تو گياه و استخوان را عرضه كن قوت نفس و قوت جان را عرضه كن ( ( 2682 ) ) گر غذاى نفس جويد ابتر است ور غذاى روح خواهد سرور است ( ( 2683 ) ) گر كند او خدمت تن هست خر ور رود در بحر جان يابد گهر ( ( 2684 ) ) گر چه اين دو مختلف خير و شرند ليك اين هر دو به يك كار اندرند ( ( 2685 ) ) انبيا طاعات عرضه مىكنند دشمنان شهوات عرضه مىكنند ( ( 2686 ) ) نيك را چون بد كنم ؟ يزدان نِيَم داعيم من خالق ايشان نِيَم ( ( 2687 ) ) زشت را و خوب را آيينه ام خوب را من زشت سازم ؟ رب نِه ام ( ( 2688 ) ) آينه انداخت هندو درد را كين سيه رو مىنمايد مرد را گفت آيينه گنه از من نبود جرم او را نه كه روى من زدود ( ( 2689 ) ) او مرا غماز كرد و راست گو تا بگويم زشت كو و خوب كو ( ( 2690 ) ) من گواهم بر گوا زندان كجاست ز اهل زندان نيستم يزدان گواست