تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد شعرى بخوان كه با او رطل گران توان زد بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندى بر آسمان توان زد ]
اى دل نازنين رو به سامانى ببر و رهسپار كويى باش كه ساكنانش خود روشنند و روشنگر جان آدمى ، آنان هستند كه مىتوانند جلوى عوامل نابودى تو را بگيرند . [ آنان با كالبد مادى تو كارى ندارند ، آنان تو را براى سود خويش نمىخواهند . ] بلكه تو را در ميان جان نازنينشان جاى داده ، تو را مانند جامى پر از بادهء طهور مىسازند . اگر بخواهى شايسته ترين جايگاه و ماوى را براى خود بگزينى ، اگر بخواهى فلك اعلاى ملكوتى ، مقام و آرامگاه روح تو باشد ، در ميان آن نازنين انسانها بساط اقامت بگستران . آنان مانند ستارهء عطارد چيزى را از تو مكتوم نخواهند داشت ، دفتر پر از نقش و نگار و سطور بىنهايت خود را در مقابل ديده گانت باز خواهند كرد و رازهاى نهانى را براى تو آشكار خواهند ساخت » . از آن نزديكان و هم نوعان كه سنخيت روحانى با تو ندارند ، بيگانه و آواره باش ، تو اگر واقعاً جزئى از ماه درخشان ابديتى ، در صدد وصال همان ماه فروزان باش ، [ اين خس و خاشاك را كه شريك قافله مىنمايند و در حقيقت دزدان و راه زنانى بيش نيستند . رها كن [ ] من نمىدانم . ] چه انگيزه‌اى است كه موجب پرهيز جزء از كل و آميزش با مخالفان و بيگانگان شده است ؟ [ لحظاتى به خود بيا ] ببين كه چگونه وجود مطلق به صورت انواع در آمده و موجودات ممكن كه سر تا پا نقص و عيباند ، از پرتو الهى عينيت پيدا كرده‌اند . [ براى توضيح اين بيت بنقد و تحليل آن مراجعه شود ] . اى نابخرد محروم از انديشه ، مادامى كه مانند زنان مغرور به ظواهر و عاشق به ناز و عشوه ، تنها خريدار كرشمه و نازى ، چگونه و كى مىتوانى با اين دروغها و عشوه ها موجوديت خود را [ كه به حقايق اصيل نيازمند است ] شالوده ريزى كنى ؟ سيرت دايمى سبك مغزان است كه گول چاپلوسى و تملق و الفاظ شيرين را