( ( 2422 ) ) با وجود تو حرام است و خبيث
كه كم از تو در قضا گويد حديث
( ( 2423 ) ) در شريعت نيست دستورى كه ما
كمتر از تو شه كنيم و پيشوا
( ( 2424 ) ) زين ضرورت گيج و ديوانه شدم
زين گروه از عجز بيگانه شدم
ظاهراً شوريده و شيدا شدم
ليك در باطن همانم كه بدم
( ( 2425 ) ) عقل من گنج است و من ويرانه ام
گنج اگر پيدا كنم ديوانه ام
( ( 2426 ) ) اوست ديوانه كه ديوانه نشد
اين عسس را ديد و در خانه نشد
( ( 2427 ) ) دانش من جوهر آمد نى عرض
آن بهايى نيست بهر هر غرض
( ( 2428 ) ) كان قندم نيستان شكرم
هم ز من مىرويد و من مىخورم
( ( 2429 ) ) علم تقليدى و تعليميست آن
كز نفور مستمع دارد فغان
( ( 2430 ) ) چون پى دانه نه بهر روشنى است
همچو طالب علم دنياى دنى است
( ( 2431 ) ) طالب علم است بهر عام و خاص
نى كه تا يابد از اين عالم خلاص
( ( 2432 ) ) همچو موشى هر طرف سوراخ كرد
چون كه نورش راند از در گشت سرد
همچو موشى هر طرف سوراخها
مىكند غافل ز انوار خدا
( ( 2433 ) ) چون كه سوى دشت و نورش ره نبود
هم در آن ظلمات جهدى مىنمود
( ( 2435 ) ) ور نجويد پر بماند زير خاك
نااميد از رفتن راه سماك
( ( 2436 ) ) علم گفتارى كه آن بىجان بود
عاشق روى خريداران بود
( ( 2437 ) ) گر چه باشد وقت بحث اين علم زفت
چون خريدارش نباشد مرد و رفت
( ( 2438 ) ) مشترى من خداى است و مرا
مىكشد بالا كه الله اشترى
( ( 2439 ) ) خونبهاى من جمال ذو الجلال
خونبهاى خود خورم كسب حلال
( ( 2440 ) ) اين خريداران مفلس را بهل
چه خريدارى كند يك مشت گل
( ( 2441 ) ) گِل مخر گِل را مخور گِل را مجو
ز انكه گِل خوار است دايم زرد رو
( ( 2442 ) ) دل بخور تا دايماً باشى جوان
از تجلى چهره ات چون ارغوان
طالب دل باش تا باشى چو مل
تا شوى شادان و خندان همچو گل
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 702
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٠٢