تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 702

مساهمون:

ص٧٠٢
( ( 2422 ) ) با وجود تو حرام است و خبيث كه كم از تو در قضا گويد حديث ( ( 2423 ) ) در شريعت نيست دستورى كه ما كمتر از تو شه كنيم و پيشوا ( ( 2424 ) ) زين ضرورت گيج و ديوانه شدم زين گروه از عجز بيگانه شدم ظاهراً شوريده و شيدا شدم ليك در باطن همانم كه بدم ( ( 2425 ) ) عقل من گنج است و من ويرانه ام گنج اگر پيدا كنم ديوانه ام ( ( 2426 ) ) اوست ديوانه كه ديوانه نشد اين عسس را ديد و در خانه نشد ( ( 2427 ) ) دانش من جوهر آمد نى عرض آن بهايى نيست بهر هر غرض ( ( 2428 ) ) كان قندم نيستان شكرم هم ز من مىرويد و من مىخورم ( ( 2429 ) ) علم تقليدى و تعليميست آن كز نفور مستمع دارد فغان ( ( 2430 ) ) چون پى دانه نه بهر روشنى است همچو طالب علم دنياى دنى است ( ( 2431 ) ) طالب علم است بهر عام و خاص نى كه تا يابد از اين عالم خلاص ( ( 2432 ) ) همچو موشى هر طرف سوراخ كرد چون كه نورش راند از در گشت سرد همچو موشى هر طرف سوراخها مىكند غافل ز انوار خدا ( ( 2433 ) ) چون كه سوى دشت و نورش ره نبود هم در آن ظلمات جهدى مىنمود ( ( 2435 ) ) ور نجويد پر بماند زير خاك نااميد از رفتن راه سماك ( ( 2436 ) ) علم گفتارى كه آن بىجان بود عاشق روى خريداران بود ( ( 2437 ) ) گر چه باشد وقت بحث اين علم زفت چون خريدارش نباشد مرد و رفت ( ( 2438 ) ) مشترى من خداى است و مرا مىكشد بالا كه الله اشترى ( ( 2439 ) ) خونبهاى من جمال ذو الجلال خونبهاى خود خورم كسب حلال ( ( 2440 ) ) اين خريداران مفلس را بهل چه خريدارى كند يك مشت گل ( ( 2441 ) ) گِل مخر گِل را مخور گِل را مجو ز انكه گِل خوار است دايم زرد رو ( ( 2442 ) ) دل بخور تا دايماً باشى جوان از تجلى چهره ات چون ارغوان طالب دل باش تا باشى چو مل تا شوى شادان و خندان همچو گل