دوم بار به سخن آوردن سايل آن بزرگ را تا حال او معلوم كند
( ( 2400 ) ) گفت آن طالب كه آخر يك نفس
اى سواره بر نى اين سو ران فرس
( ( 2401 ) ) راند سوى او كه هين زوتر بگو
كاسب من بس توسن است و تند خو
( ( 2402 ) ) تا لگد بر تو نكوبد زود باش
از چه مىپرسى بيان كن خواجه فاش
( ( 2403 ) ) او مجال راز دل گفتن نديد
زو برون شو كرد و در لاغش كشيد
( ( 2404 ) ) گفت مىخواهم در اين كوچه زنى
كيست لايق از براى چون منى
( ( 2405 ) ) گفت سه گونه زنند اندر جهان
آن دو رنج و اين يكى گنج روان
( ( 2406 ) ) آن يكى را چون بخواهى كل تو راست
و اين دگر نيمى تو را نيمى جداست
( ( 2407 ) ) و ان سوم هيچ او تو را نبود بدان
اين شنيدى دور شو رفتم روان
( ( 2408 ) ) تا تو را اسبم نپراند لگد
كه بيفتى بر نخيزى تا ابد
( ( 2409 ) ) شيخ راند اندر ميان كودكان
بانگ زد بار دگر او را جوان
( ( 2410 ) ) كه بيا آخر بگو تفسير اين
اين زنان سه نوع گفتى بر گزين
( ( 2411 ) ) راند سوى او و گفتش بكر خاص
كل تو را باشد ز غم يا بى خلاص
( ( 2412 ) ) و ان كه نيمى آنِ تو بيوه بود
وان كه هيچ است آن عيال با ولد
( ( 2413 ) ) چون ز شوُى اولش كودك بود
مهر و كل خاطرش آن سو رود
( ( 2414 ) ) دور شو تا اسب نندازد لگد
سم اسب توسنم بر تو رسد
( ( 2415 ) ) هاى و هويى كرد شيخ و باز راند
كودكان را باز سوى خويش خواند
( ( 2416 ) ) باز بانگش كرد سايل كه بيا
يك سؤالم ماند اى شاه كيا
( ( 2417 ) ) باز راند اين سو : بگو زوتر چه بود
كه ز ميدان آن بچه گويم ربود
( ( 2418 ) ) گفت اى شه با چنين عقل و ادب
اين چه شيد است اين چه فعل است اى عجب ؟
( ( 2419 ) ) تو وراى عقل كلى در بيان
آفتابى ، در جنون چونى نهان ؟
( ( 2420 ) ) گفت اين اوباش رائى مىزنند
تا در اين شهر خودم قاضى كنند
( ( 2421 ) ) دفع مىگفتم مرا گفتند نى
نيست چون تو عالمى صاحب فنى