تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 701

مساهمون:

ص٧٠١

دوم بار به سخن آوردن سايل آن بزرگ را تا حال او معلوم كند

( ( 2400 ) ) گفت آن طالب كه آخر يك نفس اى سواره بر نى اين سو ران فرس ( ( 2401 ) ) راند سوى او كه هين زوتر بگو كاسب من بس توسن است و تند خو ( ( 2402 ) ) تا لگد بر تو نكوبد زود باش از چه مىپرسى بيان كن خواجه فاش ( ( 2403 ) ) او مجال راز دل گفتن نديد زو برون شو كرد و در لاغش كشيد ( ( 2404 ) ) گفت مىخواهم در اين كوچه زنى كيست لايق از براى چون منى ( ( 2405 ) ) گفت سه گونه زنند اندر جهان آن دو رنج و اين يكى گنج روان ( ( 2406 ) ) آن يكى را چون بخواهى كل تو راست و اين دگر نيمى تو را نيمى جداست ( ( 2407 ) ) و ان سوم هيچ او تو را نبود بدان اين شنيدى دور شو رفتم روان ( ( 2408 ) ) تا تو را اسبم نپراند لگد كه بيفتى بر نخيزى تا ابد ( ( 2409 ) ) شيخ راند اندر ميان كودكان بانگ زد بار دگر او را جوان ( ( 2410 ) ) كه بيا آخر بگو تفسير اين اين زنان سه نوع گفتى بر گزين ( ( 2411 ) ) راند سوى او و گفتش بكر خاص كل تو را باشد ز غم يا بى خلاص ( ( 2412 ) ) و ان كه نيمى آنِ تو بيوه بود وان كه هيچ است آن عيال با ولد ( ( 2413 ) ) چون ز شوُى اولش كودك بود مهر و كل خاطرش آن سو رود ( ( 2414 ) ) دور شو تا اسب نندازد لگد سم اسب توسنم بر تو رسد ( ( 2415 ) ) هاى و هويى كرد شيخ و باز راند كودكان را باز سوى خويش خواند ( ( 2416 ) ) باز بانگش كرد سايل كه بيا يك سؤالم ماند اى شاه كيا ( ( 2417 ) ) باز راند اين سو : بگو زوتر چه بود كه ز ميدان آن بچه گويم ربود ( ( 2418 ) ) گفت اى شه با چنين عقل و ادب اين چه شيد است اين چه فعل است اى عجب ؟ ( ( 2419 ) ) تو وراى عقل كلى در بيان آفتابى ، در جنون چونى نهان ؟ ( ( 2420 ) ) گفت اين اوباش رائى مىزنند تا در اين شهر خودم قاضى كنند ( ( 2421 ) ) دفع مىگفتم مرا گفتند نى نيست چون تو عالمى صاحب فنى