« درست چيزى كه به خاطر دارم آن بود كه در اثناى استنطاق صاحب منصب ژاندارم به من سيگارى داد . گويا مىدانست كه افراد بشر عادت بكشيدن سيگار دارند ، چرا نمىدانست كه افراد بشر هم آزادى را دوست دارند ؟ چرا نمىدانست كه مادرها اطفال خود ، و اطفال مادر خود را دوست دارند ؟ چرا مرا اين طور بىرحمانه از تمام عزيزان خود دور كرده ؟ نسيم آزادى را به روى من بستهاند ؟ مانند يك حيوان وحشى در قفسى آهنى حبس كردهاند ؟ بنا بر اين نمىشود صبر كرد اگر تا آن روز آدمى به خدا و عدالت انسانى ايمان داشت و به محبت ابناء بشر معتقد بوده بعد از اين ديگر اين ايمان و اعتقاد ابدا وجود نداشت ، از آن تاريخ جز بغض و كينه چيز ديگرى در دل من باقى نمانده است « . ( 1 ) « با خود گفت : آرى آثار حيوانيت در انسان بسيار است ، وقتى انسان به مقام طهارت و تقوى مىرسد و وارد زندگانى پاك اخلاقى مىشود ، مىخواهد آن آثار ناپسند را محو كند و از خود دور سازد . وقتى كه قواى بهيمى و سبعى در زير پرده هاى نفاق آميز كه بر آنها نام عواطف شاعرانه يا حب جمال نهادهاند خود را پنهان مىكند و او را به اطاعت از آن قوا امر مىنمايد همين كه در برابر آنها تسليم شد و مقهور سر پنجهء او گشت ديگر فرقى ميان خوب و بد و پاك و ناپاك نخواهد گذاشت ، وجود سراپا حيوان مىشود بلكه پستتر از حيوان اين است منتهاى بد بختى و شقاوت » ( 2 ) » سخن تورو نويسندهء آمريكايى او را به ياد آمد كه گفته است : در مملكتى كه خريد و فروش غلام و كنيز معمول است و قانون آن را مجاز مىشمارد بهترين مكان براى آدم درست شريف همانا زندان است و بس . » ( 3 ) » بگذار او مطابق وجدان خودش رفتار كند بسيار خوب اگر او با پزشك داستانى داشته بگذار باشد . اين تكليف او است ، خود داند تكليف من آن است
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 49
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٩
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 358 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ص 368 . .
( 3 ) همان مأخذ ، ص 369 . .