مىكرد و مىگفت :
اى سعادت من اى اقبال و گنج فنا ناپذير من خدا پاداش شريف به تو دهاد ، من قدرت به جا آوردن سپاس و تقديم پاداش تو را ندارم ، خدا شكر و سپاس گزارت باد .
آرى محبت و عاطفه و حيات بخشيدن خردمندان بدين گونه است كه در اين داستان ديدى ، آنان با حركات زهر نما با شما روبه رو مىشوند ، ولى آن حركات زهر نما عين ابتهاج و حيات و سرور جان شما است ، بر عكس دوستى ابلهان خوش نما و موجب ابتهاج و سرور به نظر آن مىرسد ، اما نتيجه اى جز نابود ساختن موجوديت شما را ندارد .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 464
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٦٤