ماكران بسيار و ليكن باز بين
در نبى الله خير الماكرين
( ( 1973 ) ) حيلهء خود را چو ديدى باز رو
كز كجا آمد سوى آغاز رو
( ( 1974 ) ) هر چه در پستيست آمد از علا
چشم را سوى بلندى نه هلا
( ( 1975 ) ) روشنى بخشد نظر اندر علا
گر چه اول خيرگى آرد بلا
( ( 1976 ) ) چشم را در روشنايى خوى كن
گر نه خفاشى نظر آن سوى كن
( ( 1977 ) ) عاقبت بينى نشان نور توست
شهوت حالى حقيقت گور توست
( ( 1978 ) ) عاقبت بينى كه صد بازى بديد
مثل آن نبود كه يك بازى شنيد
( ( 1979 ) ) ز ان يكى بازى چنان مغرور شد
كز تكبر ز اوستادان دور شد
( ( 1980 ) ) سامرىوار آن هنر در خود چو ديد
او ز موسى از تكبر سر كشيد
( ( 1981 ) ) او ز موسى آن هنر آموخته
وز معلم چشم را بر دوخته
( ( 1982 ) ) لاجرم موسى دگر بازى نمود
تا كه آن بازى او جانش ربود
( ( 1983 ) ) اى بسا دانش كه اندر سر دود
تا شود سرور بدان خود سر رود
( ( 1984 ) ) سر نخواهى كه رود تو پاى باش
در پناه قطب صاحب راى باش
( ( 1985 ) ) گر چه شاهى خويش فوق او مبين
گر چه شهدى جز نبات او مچين
( ( 1986 ) ) فكر تو نقش است و فكر اوست جان
نقد تو قلب است و نقد اوست كان
( ( 1987 ) ) او تويى خود را بجو در اوى او
كو و كو گو فاخته سان سوى او
ور ترش مىآيدت قند رضا
همچو خرسى در دهان اژدها
( ( 1988 ) ) ور نخواهى خدمت ابناى جنس
در دهان اژدهايى همچو خرس
( ( 1989 ) ) بو كه استادى رهاند مر تو را
وز خطر بيرون كشاند مر تو را
( ( 1990 ) ) زارئى مىكن چو زورت نيست هين
چون كه كورى سر مكش از راه بين
( ( 1991 ) ) تو كم از خرسى نمىنالى ز درد
خرس رست از درد چون فرياد كرد
( ( 1992 ) ) اى خدا اين سنگ دل را موم كن
ناله اش را تو خوش و مرحوم كن
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 467
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٦٧