تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧
ماكران بسيار و ليكن باز بين در نبى الله خير الماكرين ( ( 1973 ) ) حيلهء خود را چو ديدى باز رو كز كجا آمد سوى آغاز رو ( ( 1974 ) ) هر چه در پستيست آمد از علا چشم را سوى بلندى نه هلا ( ( 1975 ) ) روشنى بخشد نظر اندر علا گر چه اول خيرگى آرد بلا ( ( 1976 ) ) چشم را در روشنايى خوى كن گر نه خفاشى نظر آن سوى كن ( ( 1977 ) ) عاقبت بينى نشان نور توست شهوت حالى حقيقت گور توست ( ( 1978 ) ) عاقبت بينى كه صد بازى بديد مثل آن نبود كه يك بازى شنيد ( ( 1979 ) ) ز ان يكى بازى چنان مغرور شد كز تكبر ز اوستادان دور شد ( ( 1980 ) ) سامرىوار آن هنر در خود چو ديد او ز موسى از تكبر سر كشيد ( ( 1981 ) ) او ز موسى آن هنر آموخته وز معلم چشم را بر دوخته ( ( 1982 ) ) لاجرم موسى دگر بازى نمود تا كه آن بازى او جانش ربود ( ( 1983 ) ) اى بسا دانش كه اندر سر دود تا شود سرور بدان خود سر رود ( ( 1984 ) ) سر نخواهى كه رود تو پاى باش در پناه قطب صاحب راى باش ( ( 1985 ) ) گر چه شاهى خويش فوق او مبين گر چه شهدى جز نبات او مچين ( ( 1986 ) ) فكر تو نقش است و فكر اوست جان نقد تو قلب است و نقد اوست كان ( ( 1987 ) ) او تويى خود را بجو در اوى او كو و كو گو فاخته سان سوى او ور ترش مىآيدت قند رضا همچو خرسى در دهان اژدها ( ( 1988 ) ) ور نخواهى خدمت ابناى جنس در دهان اژدهايى همچو خرس ( ( 1989 ) ) بو كه استادى رهاند مر تو را وز خطر بيرون كشاند مر تو را ( ( 1990 ) ) زارئى مىكن چو زورت نيست هين چون كه كورى سر مكش از راه بين ( ( 1991 ) ) تو كم از خرسى نمىنالى ز درد خرس رست از درد چون فرياد كرد ( ( 1992 ) ) اى خدا اين سنگ دل را موم كن ناله اش را تو خوش و مرحوم كن