( ( 1861 ) ) گر ز عيسى گشته اى رنجور دل
هم از او صحت رسد او را مهل
( ( 1862 ) ) اى مسيح خوش نفس چونى ز رنج ؟
كه نبود اندر جهان بىرنج گنج
( ( 1863 ) ) چونى اى عيسى ز ديدار يهود ؟
چونى اى يوسف ز اخوان حسود ؟
( ( 1864 ) ) تو شب و روز از پى اين قوم غمر
چون شب و روزى مدد بخشاى عمر
( ( 1865 ) ) آه ازين صفراييان بىهنر
چه هنر زايد ز صفرا ، درد سر
( ( 1866 ) ) تو همان كن كه كند خورشيد شرق
با نفاق و حيله و دزدى و زرق
( ( 1867 ) ) تو عسل ما سركه در دنيا و دين
دفع اين صفرا بود سركنگبين
( ( 1868 ) ) سركه افزوديم ما قوم زحير
تو عسل بفزا كرم را وامگير
( ( 1869 ) ) اين سزيد از ما چنين آمد ز ما
ريگ اندر چشم چه افزايد عمى
( ( 1870 ) ) آن سزد از تو أيا كحل عزيز
كه بيابد از تو هر ناچيز چيز
( ( 1871 ) ) ز آتش اين ظالمانت دل كباب
از تو جمله اهد قومى بد خطاب
( ( 1872 ) ) كان عودى در تو گر آتش زنند
اين جهان از عطر و ريحان آگنند
( ( 1873 ) ) تو نه آن عودى كز آتش كم شود
تو نه آن روحى كاسير غم شود
( ( 1874 ) ) عود سوزد كان عود از سوز دور
بادكى حمله برد بر اصل نور ؟
( ( 1875 ) ) اى ز تو مر آسمانها را صفا
اى جفاى تو نكوتر از وفا
( ( 1876 ) ) ز انكه از عاقل جفايى گر رود
از وفاى جاهلان آن به بود
عاقل آرد معرفت را در ميان
جاهل آرد معرفت را بر زيان
( ( 1877 ) ) گفت پيغمبر عداوت از خرد
بهتر از مهرى كه از جاهل رسد
دوستى با مردم دانا نكوست
دشمن دانا به از نادان دوست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 375
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٧٥