تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥
( ( 1861 ) ) گر ز عيسى گشته اى رنجور دل هم از او صحت رسد او را مهل ( ( 1862 ) ) اى مسيح خوش نفس چونى ز رنج ؟ كه نبود اندر جهان بىرنج گنج ( ( 1863 ) ) چونى اى عيسى ز ديدار يهود ؟ چونى اى يوسف ز اخوان حسود ؟ ( ( 1864 ) ) تو شب و روز از پى اين قوم غمر چون شب و روزى مدد بخشاى عمر ( ( 1865 ) ) آه ازين صفراييان بىهنر چه هنر زايد ز صفرا ، درد سر ( ( 1866 ) ) تو همان كن كه كند خورشيد شرق با نفاق و حيله و دزدى و زرق ( ( 1867 ) ) تو عسل ما سركه در دنيا و دين دفع اين صفرا بود سركنگبين ( ( 1868 ) ) سركه افزوديم ما قوم زحير تو عسل بفزا كرم را وامگير ( ( 1869 ) ) اين سزيد از ما چنين آمد ز ما ريگ اندر چشم چه افزايد عمى ( ( 1870 ) ) آن سزد از تو أيا كحل عزيز كه بيابد از تو هر ناچيز چيز ( ( 1871 ) ) ز آتش اين ظالمانت دل كباب از تو جمله اهد قومى بد خطاب ( ( 1872 ) ) كان عودى در تو گر آتش زنند اين جهان از عطر و ريحان آگنند ( ( 1873 ) ) تو نه آن عودى كز آتش كم شود تو نه آن روحى كاسير غم شود ( ( 1874 ) ) عود سوزد كان عود از سوز دور بادكى حمله برد بر اصل نور ؟ ( ( 1875 ) ) اى ز تو مر آسمانها را صفا اى جفاى تو نكوتر از وفا ( ( 1876 ) ) ز انكه از عاقل جفايى گر رود از وفاى جاهلان آن به بود عاقل آرد معرفت را در ميان جاهل آرد معرفت را بر زيان ( ( 1877 ) ) گفت پيغمبر عداوت از خرد بهتر از مهرى كه از جاهل رسد دوستى با مردم دانا نكوست دشمن دانا به از نادان دوست