محتاج عرفان خداوندم ، وقتى از او غافل مانم يا به او ايمان نيابم ، مىميرم . » ( 1 ) « ناگهان ندايى در من برخاست و گفت : ديگر بيش چه مىجويى ؟ اين همان » او « است . اين همان است كه بدون وى كسى زندگى نتواند . شناختن خدا و زندگى كردن خود يك چيز است ، خدا حيات است . زندگى كردن ملازم خدا جستن است ، زيرا ، تو بدون خدا زندگى نتوانى كرد . در اين جا ديگر بيش از پيش آن چه در گرد من بود روشن شد و ديگر اين نور هرگز مرا ترك نگفت . » ( 2 ) « آن چه بر سر من آمد چيزى از اين قبيل بود كه : پنداشتى ( نمىدانم كى ) مرا در قايقى گذاشته و پارويى در دستهاى ناآزمودهام نهاده بودند و مرا به جبر از ساحل نامعلومى به سوى كنارهء مقابل رودخانه رانده و يكه و تنهايم گذاشته بودند . من به بهترين وجهى كه مىتوانستم پارو مىزدم و پيش مىرفتم ، اما چون چيزى از راه را طى كردم و به ميانهء رودخانه رسيدم جريان تند آب متزايدا مرا از مقصدم دور مىكرد . چون در آن ميان با ديگران نيز مواجه مىگشتم ايشان را نيز چون خود مىديدم كه دستخوش امواجند و با جريان آب در تلاش . آنان كه در اين ميانه هنوز پارو مىزدند بسيار نادر بودند ، بقيه از پارو زدن دست كشيده و جريان آب را پيش گرفته بودند و آنان كه مخالف جريان آب با جهدى وافر حركت مىكردند بس قليل بودند . بقيه تسليم جريان رودخانه بودند و من هر چه پيشتر مىرفتم جهتى كه مرا به سويش رانده بودند بيشتر فراموش مىكردم ، زيرا ، سبقت و برترى مردمى كه خود را با جريان آب موافق ساخته بودند مرا مفتون مىساخت ، و بالاخره درست در ميانهء رود همانجا كه پر از مردم و پر از زورقهايى بود كه موافق جريان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 30
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٠
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 91 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ص 92 - 91 . .