نيست . بلى تنها تفاوتى كه دارند اين است كه عينكى را كه شخصيت با عظمت يك انسان الهى به چشم زده است تيز بينتر و همه جانبه تر است ديده گانش را عالىتر ساخته است و اين علو و عظمت ديدگاه هيچ اثرى در وجود خدا و صفات او نخواهد داشت :
( ( 1758 ) ) من نگردم پاك از تسبيحشان
پاك هم ايشان شوند و در فشان
( ( 1759 ) ) ما برون را ننگريم و قال را
ما درون را بنگريم و حال را
الفاظ توانايى ابراز حالات روحى را ندارند
با اين كه ما مىتوانيم معانى را با همان نمودهاى طبيعىشان ببينيم يا بشنويم يا لمس كنيم و بچشيم و . . . كالبدهايى كه از الفاظ و حروف مىسازيم و آن معانى را در آنها جاى مىدهيم آن چنان نارسا هستند كه گويى مىخواهيم : درياها را در چند عدد كوزهء ناچيز بگنجانيم . با اين وضع روشن مىشود كه حالات تماس و ارتباط با خدا چه اندازه از الفاظ و حروف بيگانه خواهد گشت .
نه تنها الفاظ بلكه پديده هاى طبيعى كه مىتوانند از نوسانات و چگونگى فعاليتهاى درونى ما خبر بدهند ، تنها اين مقدار مىتوانند كه به ما بفهمانند كه در روان آن شخص چه مىگذرد ، شادى است يا اندوه ، تفكر است يا حيرت ، شك و ترديد است يا قطع و يقين است .
مثلًا هنگامى كه بشاشت صورت يك انسان را توأم با باز شدن لبها و آشكار شدن دندانهايش مىبينيم مىگوييم : اين شخص مىخندد . آيا با نمود قيافهء مزبور مىتوانيم بگوييم وضع روانى آن شخص حقيقتاً چيست ؟ و مىتوانيم آن وضع روانى را مانند يك نمود فيزيكى نشان بدهيم ؟ مسلماً نه . همچنين قطرات اشكى به رخسارهء مردى سرازير مىشود ، اين نمود را مىبينيم و با اين جمله كه ( آن مرد گريه مىكند ) موضوع را بيان مىكنيم ، آيا آن قطرات اشك و جملهء مزبور مىتواند وضع