تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦
به موجودات مىنگريم ، امتداد بسيار طولانى را در مقابل ديد خود قرار مىدهيم ، سپس آن امتداد را در نقطه اى قطع مىكنيم و پيش از آن نقطه را قديم و پس از آن را حادث مىناميم . در صورتى كه براى خدا به هيچ وجه چنين زمان و كشش مطرح نيست . شبسترى مىگويد :
تعالى الله قديمى كاو به يك دم كند آغاز و انجام دو عالم
براى توضيح اين مشكل لازم است كه به مثال روشنى از درون خود توجه كنيم : مىبينيم چنان كه پديدهء بعد و امتداد به سطح عميق ( من ) راهيابى ندارد ، همچنان كشش زمان و گذشته و آينده و كندى و سرعت نيز بدان راهيابى ندارد . سطح عميق ( من ) آن چنان ما فوق مكان و زمان قرار مىگيرد كه مىتواند در بارهء آن دو سازندگى نموده ، هستى آنها را به نيستى و نيستى آنها را بهستى ، سرعتشان را به كندى و كندى آنها را به سرعت ، اتصال نقاط هر يك را به انفصال و بالعكس نقاط گسيختهء آنها را به پيوستگى مبدل بسازد . حال اگر اين سطح عميق ( من ) كارى انجام بدهد ، مثلًا دستورى به عقل يا وجدان صادر نمايد اين دستور كه خود كارى از كارهاى ( من ) است ، در ما فوق زمان صورت مىگيرد و چون در ما فوق زمان صورت مىگيرد ، علل و انگيزهء آن دستور نيز ما فوق زمان وجود دارد و اين ما فوق زمان بودن اثبات قدم آن علت را نمىكند . من به اين حقيقت عقيده مندم كه اغلب مشكلات مربوط به اين مسئله از آن جا ناشى است كه ما عادت كرده‌ايم هنگامى كه مىخواهيم در ما وراى زمان و حوادث گسترده بينديشيم ، فوراً خود را در درياى ازليت و ابديت و سرمديت غوطه ور مىبينيم و گمان كنيم كه هرگز نمىتوانيم گامى از زمان فراتر برداريم مگر اين كه بايستى آن را در قدم بگذاريم . در مثال فوق ملاحظه كرديم كه سطح عميق ( من ) فعاليتهايى را انجام مىدهد ، بدون اين كه اين فعاليت را زمان بتواند رنگ آميزى كند ، اگر چه نمود محصول