اثرى نمانده باشد ، در صورتى كه عملًا مىبينيم بشر در گذرگاه طولانى خود همواره با دو موتور حركت كرده است :
1 - حواس 2 - عقل به معناى عمومى آن .
جاى شبهه نيست كه حواس طبيعى بشرى از صدها هزار سال به اين طرف يا حد اقل از آغاز تاريخ جهان بينىاش به اين طرف هيچ گونه ترقى و تكاملى را نديده است . همان چشم است با ديدش و همان گوش است با شنوايىاش .
پس چه شده است و از چه راهى به اين همه معلومات شگفت انگيز نايل شده است ؟ آيا جز اين است كه با پيش رفت زمان هر يك از معلومات را كه كسب كرده مانند آبى بوده است كه به تلمبه بريزند و دسته تلمبه را بالا و پايين ببرند تا آب منبع را به بالا بكشد ؟ ما نمىدانيم كه اگر رهبران فكرى گذشته اهميت تعقل و انديشه را به آدميان گوشزد نمىكردند تمدن و فرهنگ بشرى با چه وضعى روبرو مىگشت ؟ هنگامى كه امثال سقراط توصيهء اكيد مىكنند كه به درون خود به طور جدى بپردازيد ، آيا احتمال نمىدهيد اين توصيه ها در شناسايى جهان عالىترين نقش را به عهده داشته است ؟ آيا كسى كه از ماهيت و خصوصيات تعقل مطلع باشد همان گونه فكر مىكند كه يك آدم معمولى كه تنها او است و فعاليت حواسش ؟ ما نمىخواهيم بگوييم : مطالب فوق را استوارت ميل انكار مىكند ، ولى مىگوييم : مىبايست اين متفكر نتايج مطالب فوق را در نظر مىگرفت .
اجازه بدهيد اين مطلب را بيشتر توضيح بدهيم :
گفتيم : كه حد اقل اين است كه از موقع بروز ريشه هاى علم و فلسفه ، حواس بشرى چندان تفاوتى نكرده است ، ولى مقايسهء معلومات بشرى آن روز با امروز تقريبا مانند مقايسهء يك واحد است با ميليارد . اين توسعه و تعمق از كجا به دست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 187
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٨٧