تفسير ابيات
به مقتضاى : « الكلام يجر الكلام » ( سخن سخن را مىكشد ) از داستان شاه و بندهء خاصش كه امراى پادشاه به او حسد مىورزيدند دور شدهايم ، بايستى بر گرديم و آن داستان را تكميل كنيم :
اگر يك باغبان مرد ماهر و خوش اقبال است ، چگونه نمىتواند درختها را از يكديگر تشخيص بدهد ؟ باغبان مفروض در ميان هزاران درخت ، صحيح را از فاسد تفكيك مىكند ، باغبانى كه درختها را از يكديگر باز مىشناسد آيا مىتواند آنها را در يك رتبه قرار بدهد ؟ اگر چه آن درختها از نظر سطحى يكسان به نظر مىرسند ، اما باغبان ماهر و خوش اقبال آيندهء هر درختى را از جهت بارور بودن و بىميوه بودن كاملا مىداند . آن مرد الهى كه با نور خداوندى در اشياء و انسانها مىنگرد ، او از آغاز و انجام هر چيزى كه مىبيند آگاه است . او براى خدا و در راه خدا چشم ماده بين را بسته و ديده گان عاقبت بين را گشوده است .
آن امراى حسود چونان درختان بد بودهاند ، كه ريشه هايشان و حقيقتشان تلخ و داراى بخت شور بودهاند . درون آنان از حسد مىجوشيد و كف بيرون مىريخت در پنهانى در بارهء آن بندهء محبوب شاه به حيله گرىها مىپرداختند ، بلكه بتوانند گردن او را از بدن جدا كرده ، ريشه وجود او را از گلستان هستى بر كنند و نابود سازند .
اين بىخردان فكر نمىكردند كه اين جان عزيز را نمىتوانند نابود كنند ، زيرا آن جان با روح شاه پيوسته است و چون روح آن شاه در حفظ و حراست خداونديست پس در حقيقت جان آن بندهء محبوب در حفظ و عصمت الهى مىباشد .
اينان گمان مىكردند كه آن شاه از مكر پردازى آنها اطلاعى ندارد ، در صورتى كه از آن چه كه در پشت پرده مىگذشت كاملا با خبر بود ، اما مانند ابو بكر ربابى دم نمىزد . ( 1 )
هامش
( 1 ) ابو بكر ربابى از عرفا است كه مدت هفت سال با هيچ كس صحبت نكرده است . .