( ( 1582 ) ) پرده مىخندد برو با صد دهان
هر دهانى گشته اشكافى بر آن
( ( 1583 ) ) گويد آن استاد مر شاگرد را
اى كم از سگ نيستت با من وفا
( ( 1584 ) ) خود مرا استا مگير آهن گسل
همچو خود شاگرد گير و كوردل
( ( 1585 ) ) نز منت ياريست در جان و روان ؟
بىمنت آبى نمىگردد روان
( ( 1586 ) ) پس دل من كارگاه بخت توست
چه شكنى اين كارگاه اى نادرست
( ( 1587 ) ) گوييش پنهان زنم آتش زنه
نى به قلب از قلب بادش روزنه ؟
( ( 1588 ) ) آخر از روزن ببيند فكر تو
دل گواهى مىدهد زين ذكر تو
( ( 1589 ) ) ليك در رويت نمالد از كرم
هر چه گويى خندد و گويد نعم
( ( 1590 ) ) او نمىخندد ز ذوق مالشت
او همىخندد بر آن اسگالشت
( ( 1591 ) ) پس خداعى را خداعى شد جزا
كاسه زن كوزه بخور اينك سزا
( ( 1592 ) ) گر بدى با تو و را خندهء رضا
صد هزاران گل شكفتى مر تو را
( ( 1593 ) ) چون دل او در رضا آرد عمل
آفتابى دان كه آيد در حمل
( ( 1594 ) ) زو بخندد هم نهار و هم بهار
در هم آميزد شكوفه و سبزه زار
چون ندانى تو خزان را از بهار
چون بدانى رمز خنده در شمار ؟
( ( 1595 ) ) صد هزاران بلبل و قمرى نوا
افكند اندر جهان بىنوا
( ( 1596 ) ) چون كه برگ روح خود زرد و سياه
مىنبينى چون بدانى خشم شاه ؟
( ( 1597 ) ) آفتاب شاه در برج عتاب
مىكند روها سيه همچون كتاب
( ( 1598 ) ) آن عطارد را ورقها جان ماست
آن سپيدى و ان سيه ميزان ماست
( ( 1599 ) ) باز منشورى نويسد سرخ و سبز
تا رهند ارواح از سودا و عجز
( ( 1600 ) ) سرخ و سبز افتاد نسخ نو بهار
چون خط قوس و قزح در اعتبار
اندر اين معنى شنو تو قصه اى
تا بيابى از معانى حصه اى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 164
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٦٤