تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
( ( 1582 ) ) پرده مىخندد برو با صد دهان هر دهانى گشته اشكافى بر آن ( ( 1583 ) ) گويد آن استاد مر شاگرد را اى كم از سگ نيستت با من وفا ( ( 1584 ) ) خود مرا استا مگير آهن گسل همچو خود شاگرد گير و كوردل ( ( 1585 ) ) نز منت ياريست در جان و روان ؟ بىمنت آبى نمىگردد روان ( ( 1586 ) ) پس دل من كارگاه بخت توست چه شكنى اين كارگاه اى نادرست ( ( 1587 ) ) گوييش پنهان زنم آتش زنه نى به قلب از قلب بادش روزنه ؟ ( ( 1588 ) ) آخر از روزن ببيند فكر تو دل گواهى مىدهد زين ذكر تو ( ( 1589 ) ) ليك در رويت نمالد از كرم هر چه گويى خندد و گويد نعم ( ( 1590 ) ) او نمىخندد ز ذوق مالشت او همىخندد بر آن اسگالشت ( ( 1591 ) ) پس خداعى را خداعى شد جزا كاسه زن كوزه بخور اينك سزا ( ( 1592 ) ) گر بدى با تو و را خندهء رضا صد هزاران گل شكفتى مر تو را ( ( 1593 ) ) چون دل او در رضا آرد عمل آفتابى دان كه آيد در حمل ( ( 1594 ) ) زو بخندد هم نهار و هم بهار در هم آميزد شكوفه و سبزه زار چون ندانى تو خزان را از بهار چون بدانى رمز خنده در شمار ؟ ( ( 1595 ) ) صد هزاران بلبل و قمرى نوا افكند اندر جهان بىنوا ( ( 1596 ) ) چون كه برگ روح خود زرد و سياه مىنبينى چون بدانى خشم شاه ؟ ( ( 1597 ) ) آفتاب شاه در برج عتاب مىكند روها سيه همچون كتاب ( ( 1598 ) ) آن عطارد را ورقها جان ماست آن سپيدى و ان سيه ميزان ماست ( ( 1599 ) ) باز منشورى نويسد سرخ و سبز تا رهند ارواح از سودا و عجز ( ( 1600 ) ) سرخ و سبز افتاد نسخ نو بهار چون خط قوس و قزح در اعتبار اندر اين معنى شنو تو قصه اى تا بيابى از معانى حصه اى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 164 | محمد تقي جعفري