تتمهء قصه حاسدان بر غلام خاص سلطان و حقيقت آن
( ( 1561 ) ) قصه شاه و اميران و حسد
بر غلام خاص و سلطان خرد
( ( 1562 ) ) دور ماند از جر جرار كلام
باز بايد گشت و كرد آن را تمام
( ( 1563 ) ) باغبان ملك با اقبال و بخت
چون درختى را نداند از درخت ؟
( ( 1564 ) ) آن درختى را كه تلخ ورد بود
و آن درختى كه يكش هفصد بود
( ( 1565 ) ) كى برابر دارد اندر مرتبت
چون ببيندشان به چشم عاقبت
( ( 1566 ) ) كان درختان را نهايت چيست بر
گر چه يكسانند اين دم در نظر
( ( 1567 ) ) شيخ كاو ينظر بنور الله شد
از نهايت وز نخست آگاه شد
( ( 1568 ) ) چشم آخور بين ببست از بهر حق
چشم آخر بين گشاد اندر سبق
( ( 1569 ) ) آن حسودان بد درختان بوده اند
تلخ گوهر شور بختان بوده اند
( ( 1570 ) ) از حسد جوشان و كف مىريختند
در نهانى مكر مىانگيختند
( ( 1571 ) ) تا غلام خاص را گردن زنند
بيخ او را از زمانه بر كنند
( ( 1572 ) ) چون شود فانى چو جانش شاه بود
بيخ او در عصمت الله بود
( ( 1573 ) ) شاه از آن اسرار واقف آمده
همچو بو بكر ربابى تن زده
( ( 1574 ) ) در تماشاى دل بد گوهران
مىزدى خنبك بر آن كوزه گران
( ( 1575 ) ) مكر مىسازند قومى حيله مند
تا كه شه را در فقاعى افكنند
( ( 1576 ) ) پادشاهى بس عظيم و بىكران
در فقاعى كى بگنجد اى خران
( ( 1577 ) ) از براى شاه دامى دوختند
آخر اين تدبير ازو آموختند
( ( 1578 ) ) نحس شاگردى كه با استاد خويش
همسرى آغازد و آيد به پيش
( ( 1579 ) ) با كدام استاد ؟ استاد جهان
پيش او يكسان هويدا و نهان
( ( 1580 ) ) چشم او ينظر بنور الله شده
پرده هاى جهل را خارق بده
( ( 1581 ) ) از دل سوراخ چون كهنه گليم
پرده اى بندد به پيش آن حكيم