تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
« لَيْسَ عَلَى اَلأَعْمى حَرَجٌ 24 : 61 . . » . برقهاى زود گذر ( مانند محبتهاى ناخودآگاه ) غروب كردنى و بىوفا است . تو مادامى كه صفاى روحى به دست نياورده اى نمىتوانى رفتنى را از ماندنى و فانى را از باقى تفكيك نمايى . مىدانيد هنگامى كه برق مىدرخشد و مانند اين است كه مىخندد ، به چه كسى مىخندد ؟ به آن ساده لوحان مىخندد كه دل به آن فروزندگى زود گذر مىبندند . اين نورهاى برقى دنباله اى ندارند ، اين نورهاى متوقف كجا و آن نورى كه نه مشرقى مىشناسد و نه مغربى ، بلكه پايدار و ابدى است كجا ؟ برقهايى كه در اين جهان طبيعى از قلمرو ( خود طبيعى ) است سر مىكشد بينايى مىربايد ، در صورتى كه نور ابديت سرتاسر عين بينايى است . مىدانيد شما در چه موقعى بريش خود مىخنديد ؟ هنگامى كه مىخواهيد اسب روى سطح دريا برانيد نامهء مفصلى را در برق آن صاعقه كه ثانيه اى بيش دوام ندارد بخوانيد مگر از حريص طماع عاقبتى توقع داريد ؟ خاصيت ذاتى عقل شما عاقبت بينى است . كسى كه ملاحظهء عاقبت را نمىكند عقل او به نفس تبديل شده است . آرى ، در آن هنگام كه عقل مغلوب نفس شود عين نفس مىگردد ، چنان كه ستارهء مشترى هنگامى كه مات ستارهء زحل شد سر تا پا نحس مىگردد . اما همين كه نحوست و تبه كارى نفس وجود تو را فرا گرفت نوميدانه دست روى دست مگذار ، بكوش تا آگاهى خود را دريابى ، در همين نحوست با دقت بنگر علت آن را جستجو كن ، در نتيجه خواهى ديد كه همين نظر و دقت در بنياد تبه كارى تو نقب مىزند ، آن گاه دوباره براى تو تحولى ايجاد مىكند تو مىتوانى با توجه به قانون تضاد ، از هر ضدى ضد آن را به دست بياورى ، مگر نمىدانى كه تا خوف و ناراحتىهاى دشوارىرا نچشى لطف آسانىها و آسايشها را در نخواهى يافت .