تا خوف ذات الشمال بودن در تو به وجود نيايد ، لذت ذات اليمين بودن را كه مورد اميدوارى مردان الهى است نخواهى چشيد . از اين سعد و نحس ، از اين عسر و يسر ( دشوارى و آسانى ) از اين جزر و مد و به طور كلى از اين تضادهاى درونى است كه اگر هماهنگشان بسازى دو بال براى پرواز پيدا خواهى كرد .
اكنون كه مطلب به اين جا رسيد يا تقاضاى سخن مكن تا با تو سخنى نگويم يا دستور بده و تقاضا كن كه مطلب را تكميل كنم ، اگر سكوت كنى و بىطرفى را بخواهى آن هم به اختيار تو است ، من كه مقصد تو را نمىدانم ، نمىدانم روانهء كدامين سر منزل نهايى هستى . جان ابراهيمى مىخواهد كه با نور الهى در وسط آتش ، فردوس برين را با قصرهاى زيبايش به بيند ، مرحله به مرحله تا ماه و آفتاب پيش روى كند و مانند حلقهء جامد بر روى در بند نشود ، آن گاه همانند ابراهيم خليل عليه السلام از هفت آسمان بگذرد و دل به موجودات رو به فنا نبندد . اين جهان تن و اين قلمرو كالبد مادى بس غلط انداز است ، خوب و بد و ماده و معنى و بزرگ و كوچك و درون و بيرون را در هم مىآميزد و شما را در مقابل جنگل سحر آميزى قرار مىدهد ، اين است كار بدن ، مگر آنان كه توانستهاند خوى حيوانى خود را رها كرده شهوات را تعديل نمايند ( من ايده آل ) آن گاه كه در قلمرو وجودى به فعاليت مىپردازد جنگل سحر آميز را به يك صفحهء نورانى تبديل مىكند كه فلسفهء هستى هر دو قلمرو جهان و انسان را با خطى نورانى در آن نوشتهاند .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 162
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٦٢