تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
چگونه امكان دارد كه ( من انسانى ) در قلمروى غير از عوامل جبرى ، اختيار را دريابد و از آن بهره ور شود آيا شما گمان مىكنيد بدون چشيدن طعم اضطراب مىتوان طعم آرامش را دريافت بلكه بالاتر از همهء اينها شما مىخواهيد روشنايى زندگى براى شما بدون روبه رو شدن با تاريكى مرگ مفهومى داشته باشد مگر مىتوان قطرات حيات را كه بدرون ما مىريزد بدون فاصله هاى غير محسوس آنها كه با نوار مرزى مرگ پيوسته است مشاهده كرد

تفسير ابيات

خواجهء لقمان وقتى كه به حقيقت لقمان پى مىبرد ، با اين كه لقمان بندهء او بود با همين بنده عشق مىورزد . هر طعام كه براى خواجه مىآوردند . كسى را دنبال لقمان مىفرستاد كه بيايد و در طعام خوردن با او شركت كند . نه براى شركت در طعام ، بلكه براى آن كه سور ( پس ماندهء ) طعام لقمان را تناول كند . غذائى را كه لقمان از آن نخورده بود خواجه آن را دور مىريخت و اگر هم مىخواست از آن غذا بخورد بىميل و بىاشتها مىخورد . آرى معناى پيوستگى بىنهايت روحى همين است . در يكى از روزها براى خواجه خربزه اى را برسم ارمغان آورده بودند . لقمان حاضر نبود ، خواجه يكى از غلامان را صدا كرده مىگويد : برو لقمان را بياور . چون لقمان از در وارد مىشود ، خواجه كاردى به دست گرفته خربزه را پاره مىكند و قطعه اى از خربزه را به لقمان مىدهد ، لقمان مانند شكر و عسل با تمام اشتها آن قطعه را مىخورد ، وقتى كه خواجه احساس كرد لقمان با درك لذت و خوشى آن خربزه خورد قطعهء ديگرى تا هفده قطعه از خربزه را به او داد . يك قطعه مانده بود ، خواجه گفت : اين را هم من مىخورم تا ببينم اين خربزه چقدر شيرين است ، خودش خوردن لقمان و نمودار ساختن التذاذ از اين خربزه طبع و مزاج را به اشتها مىآورد . هنگامى كه خواجه از آن خربزه خورد تلخى آن خربزه مانند آتش شعله ورش ساخت ، زبانش آبله زد و گلويش سوخت