به نام خدا
ظاهر شدن فضل و زيركى لقمان پيش امتحان كنندگان
خواجهء لقمان چو لقمان را شناخت
بنده بود او را و با او عشق باخت
( ( 1510 ) ) هر طعامى كه آوريدندى به وى
كس سوى لقمان فرستادى ز پى
( ( 1511 ) ) تا كه لقمان دست سوى آن برد
قاصداً تا خواجه پس خورده ش خورد
( ( 1512 ) ) سور او خوردى و شور انگيختى
هر طعامى كاو نخوردى ريختى
( ( 1513 ) ) ور بخوردى بىدل و بىاشتها
اين بود پيوستگى بىمنتها
( ( 1514 ) ) خربزه آورده بودند ارمغان
ليك غايب بود لقمان آن زمان
گفت خواجه با غلامى كاى فلان
زود رو فرزند لقمان را بخوان
چون كه لقمان آمد و پيشش نشست
خواجه پس بگرفت سكينى به دست
( ( 1515 ) ) چون بريد و داد او را يك برين
همچو شكر خوردش و چون انگبين
( ( 1516 ) ) از خوشى كه خورد داد او را دوم
تا رسيد آن كرچها تا هفدهم
( ( 1517 ) ) ماند كرچى گفت اين را من خورم
تا چه شيرين خربزه است اين بنگرم
( ( 1518 ) ) او چنين خوش مىخورد كز ذوق او
طبعها شد مشتهى و لقمه جو
( ( 1519 ) ) چون بخورد از تلخيش آتش فروخت
هم زبان كرد آبله هم حلق سوخت
( ( 1520 ) ) ساعتى بىخود شد از تلخى آن
بعد از آن گفتش كه اى جان جهان
( ( 1521 ) ) نوش چون كردى تو چندين زهر را
لطف چون انگاشتى اين قهر را
( ( 1522 ) ) اين چه صبرى است اين صبورى از چه روست
يا مگر پيش تو اين جانت عدوست
( ( 1523 ) ) چون نياوردى به حيلت حجتى
كه مرا عذرى است بس كن ساعتى