( ( 1524 ) ) گفت من از دست نعمت بخش تو
خوردهام چندان كه از شرمم دو تو
( ( 1525 ) ) شرمم آمد كه يكى تلخ از كفت
مىننوشم اى تو صاحب معرفت
( ( 1526 ) ) چون همه اجزايم از انعام تو
رستهاند و غرق دانه دام تو
( ( 1527 ) ) گر ز يك تلخى كنم فرياد و داد
خاك صد ره بر سر اجزام باد
( ( 1528 ) ) لذت دست شكر بخشت كه داشت
اندرين بطيخ تلخى كى گذاشت
( ( 1529 ) ) از محبت تلخها شيرين شود
از محبت مسها زرين شود
( ( 1530 ) ) از محبت دردها صافى شود
وز محبت دردها شافى شود
از محبت خارها گل مىشود
وز محبت سركه ها مل مىشود
از محبت دار تختى مىشود
وز محبت بار بختى مىشود
از محبت سجن گلشن مىشود
بىمحبت روضه گلخن مىشود
از محبت نار نورى مىشود
وز محبت ديو حورى مىشود
از محبت سنگ روغن مىشود
بىمحبت موم آهن مىشود
از محبت حزن شادى مىشود
وز محبت غول هادى مىشود
از محبت نيش نوشى مىشود
وز محبت شير موشى مىشود
از محبت سقم صحت مىشود
وز محبت قهر رحمت مىشود
( ( 1531 ) ) از محبت مرده زنده مىشود
وز محبت شاه بنده مىشود
( ( 1532 ) ) اين محبت هم نتيجهء دانش است
كى گزافه بر چنين تختى نشست
( ( 1533 ) ) دانش ناقص كجا اين عشق زاد
عشق زايد ناقص اما بر جماد
( ( 1534 ) ) بر جمادى رنگ مطلوبى چو ديد
از صفيرى بانگ محبوبى شنيد
( ( 1535 ) ) دانش ناقص نداند فرق را
لاجرم خورشيد داند برق را
( ( 1536 ) ) چون كه ملعون خواند ناقص را رسول
بود در تاويل نقصان عقول
( ( 1537 ) ) ز آن كه ناقص تن بود مرحوم رحم
نيست بر مرحوم لايق لعن و زخم
( ( 1538 ) ) نقص عقل است آن كه بد رنجورى است
موجب لعنت سزاى دورى است
( ( 1539 ) ) ز آن كه تكميل خردها دور نيست
ليك تكميل بدن مقدور نيست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 146
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٤٦