[ مضمون اين بيت را در موقع نقد و تحليل بررسى كردهايم ، لطفاً مراجعه فرماييد ] از اين مردم عامى كارى جز اين فرومايگىها ساخته نيست ، اينان هستند كه نمىتوانند وجود پيامبران را تحمل كنند و آنان را مىكشند . اين احمقها كه در سيه چال نادانى سقوط كردهاند همانها هستند كه به موجودات نازنين الهى و پيشوايان ربانى كه در راه تأمين سعادت آنها از جان و مال و فرزندان مىگذشتند ، مىگفتند : از ميان ما بيرون رويد ، شما را بايد بكشيم چرا ؟ براى اين كه وجود شما را به فال بد گرفتهايم .
بيا نادانى مسيحى را تماشا كن ، مىگويد : عيسى خدا است و مىگويد : اين خدا را قوم يهود به دار آويختهاند . آن گاه به همين خداى آويخته شده در دار پناه مىبرد و از او امان مىجويد آخر چرا فكر نمىكند كه خداى به دار رفته قدرتى ندارد تا امرى نشان بدهد . پيامبر اسلام از همين مردم عامى دلى خونين داشت كه خدا فرمود : اگر تو در ميان آنها نبودى آنها را معذب مىساختم ، خطر اين مردم قلب و دغل باز و ريا كار و ظاهر ساز در بارهء پيغمبران الهى و اولياء الله بيشتر از ديگران است ، چنان كه خطر متقلب خائن به طلا و زرگر بيش از همه است .
دريغا به جاى اين كه خوبان در جوامع بشرى بروز كنند و باعث تسكين آلام انسانها شوند همواره از دست مردم پست فطرت حيوان صفت در مخفىگاه ها به سر مىبرند ، خوبان و خوب سيرتان در آتشى كه حسد و رشك دشمنان شعله ور ساخته است مىسوزند ، يوسفها بايستى با جمال الهى خود روشنگر ظلمتكدهء اجتماعات باشند ، اما مگر زشت سيرتان و پست فطرتان مىگذارند كه آنان از چاه بيرون آيند و از زندان تنهايى رهايى يابند .
صائب تبريزى مىگويد :
ديدهء يوسف شناسى نيست در ملك وجود
ور نه با آن تيرگى زندان دنيا هم خوش است
قفس تنگ جهان جاى پر افشانى نيست
يوسفى نيست درين مصر كه زندانى نيست