عامى كوراند و آنان بىنشان . [ براى شخص كور نشان فايدهاى ندارد ، پس بىنشانى به طريق اولى او را متحيرتر و مضطرب تر خواهد ساخت .
شاعرى مىگويد :
از پى رد و قبول عامه خود را خر مساز
ز انكه نبود كار عامى جز خرى يا خر خرى
گاو را باور كنند اندر خدايى عاميان
نوح را باور ندارند از ره پيغمبرى ]
آرى اصل تبه كارانهاى است كه هنگامى كه حكم به دست مردان ناشايست بوده باشد ، ذو النونها بايستى در زندانها به سر برند . مثل مردان الهى در ميان مردم معمولى مانند آن در يتيم گرانبها است كه مانند سنگ بازيچهء آنان قرار مىگيرد كه اين به سوى آن مىاندازد آن به سوى اين ، در پايان هم كه خسته شدند به پشت بامى يا چاهى مىاندازند . به همين جهت است كه در اين كاروان انبوه بشريت اينان به تنهايى حركت مىكنند .
مبادا فريب تشبيه فوق را بخورى ، در يتيم چيست ؟ بلكه اينان اقيانوسى هستند كه در قطرهء كالبد تن پوشيده شدهاند . اينان خورشيد با عظمتند كه در ذرهء ناچيزى مخفى گشتهاند .
حركات معمولى اين مردان الهى كه تدريجاً به شور و هيجان منجر مىشود ، يا زندگى متعارف اينان كه ناگهان به يك زندگانى متلاطم و پر غوغا مىرسد ، شبيه به همان موجود است كه خود را در شكل ذرهء بىمقدار مىنمايد ، ولى كم كم پرده از روى خود بر مىدارد و قيافهء خورشيديش را نشان مىدهد ، در اين هنگام است كه تمام ذرات هستى در وى محو مىگردد ، خود جهان به اين عظمت از شور و هيجان او مست مىشود و سپس به خود آگاهى مىرسد . وقتى كه قلم در دست حيله گران حركت كند منصور بالاى دار مىرود .