تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 691

مساهمون:

ص٦٩١
( ( 1407 ) ) از حسد بر يوسف مصرى چه رفت اين حسد اندر كمين گُرگيست زفت ( ( 1408 ) ) لاجرم زين گرگ يعقوب حليم داشت بر يوسف هميشه خوف و بيم ( ( 1409 ) ) گرگ ظاهر گرد يوسف خود نگشت اين حسد در فعل از گرگان گذشت ( ( 1410 ) ) زخم كرد اين گرگ وز عذر لبق آمده كانا ذهبنا نستبق ( ( 1411 ) ) صد هزاران گرگ را اين مكر نيست عاقبت رسوا شود اين گرگ بايست ( ( 1412 ) ) ز انكه حشر حاسدان روز گزند بىگمان بر صورت گرگان كنند ( ( 1413 ) ) حشر پر حرص خس مردار خوار صورت خوكى بود روز شمار ( ( 1414 ) ) زانيان را گنده اندام نهان خمر خواران را بود گند دهان ( ( 1415 ) ) گند مخفى كآن به دلها مىرسيد گشت اندر حشر محسوس و پديد ( ( 1416 ) ) بيشه‌اى آمد وجود آدمى بر حذر شو زين وجود ار آدمى ظاهر و باطن اگر باشد يكى نيست كس را در نجات او شكى ( ( 1417 ) ) در وجود ما هزاران گرگ و خوك صالح و ناصالح و خوب و خشوك ( ( 1418 ) ) حكم آن خور است كاو غالبتر است چون كه زر بيش از مس آمد زر است ( ( 1419 ) ) سيرتى كآن در وجودت غالب است هم بر آن تصوير حشرت واجب است ( ( 1420 ) ) ساعتى گرگى در آيد در بشر ساعتى يوسف رخى همچون قمر ( ( 1421 ) ) مىرود از سينه ها در سينه ها از ره پنهان صلاح و كينه ها ( ( 1422 ) ) بلكه خود از آدمى در گاو و خر مىرود دانايى و علم و هنر ( ( 1423 ) ) اسب سُكسك مىشود رهوار و رام خرس بازى مىكند بز هم سلام ( ( 1424 ) ) رفت در سگ ز آدمى حرص و هوس يا شبان شد يا شكارى يا حرس ( ( 1425 ) ) در سگ اصحاب خويى ز ان رقود رفت تا جوياى رحمن گشته بود ( ( 1426 ) ) هر زمان در سينه نوعى سر كند گاه ديو و گه ملك دام و دد ( ( 1428 ) ) دزديى كن از دُر و مرجان جان اى كم از سگ از درون عارفان ( ( 1429 ) ) چون كه دزدى بارى آن دُرّ لطيف چون كه حامل مىشوى بارى شريف
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 691 | محمد تقي جعفري