( ( 1407 ) ) از حسد بر يوسف مصرى چه رفت
اين حسد اندر كمين گُرگيست زفت
( ( 1408 ) ) لاجرم زين گرگ يعقوب حليم
داشت بر يوسف هميشه خوف و بيم
( ( 1409 ) ) گرگ ظاهر گرد يوسف خود نگشت
اين حسد در فعل از گرگان گذشت
( ( 1410 ) ) زخم كرد اين گرگ وز عذر لبق
آمده كانا ذهبنا نستبق
( ( 1411 ) ) صد هزاران گرگ را اين مكر نيست
عاقبت رسوا شود اين گرگ بايست
( ( 1412 ) ) ز انكه حشر حاسدان روز گزند
بىگمان بر صورت گرگان كنند
( ( 1413 ) ) حشر پر حرص خس مردار خوار
صورت خوكى بود روز شمار
( ( 1414 ) ) زانيان را گنده اندام نهان
خمر خواران را بود گند دهان
( ( 1415 ) ) گند مخفى كآن به دلها مىرسيد
گشت اندر حشر محسوس و پديد
( ( 1416 ) ) بيشهاى آمد وجود آدمى
بر حذر شو زين وجود ار آدمى
ظاهر و باطن اگر باشد يكى
نيست كس را در نجات او شكى
( ( 1417 ) ) در وجود ما هزاران گرگ و خوك
صالح و ناصالح و خوب و خشوك
( ( 1418 ) ) حكم آن خور است كاو غالبتر است
چون كه زر بيش از مس آمد زر است
( ( 1419 ) ) سيرتى كآن در وجودت غالب است
هم بر آن تصوير حشرت واجب است
( ( 1420 ) ) ساعتى گرگى در آيد در بشر
ساعتى يوسف رخى همچون قمر
( ( 1421 ) ) مىرود از سينه ها در سينه ها
از ره پنهان صلاح و كينه ها
( ( 1422 ) ) بلكه خود از آدمى در گاو و خر
مىرود دانايى و علم و هنر
( ( 1423 ) ) اسب سُكسك مىشود رهوار و رام
خرس بازى مىكند بز هم سلام
( ( 1424 ) ) رفت در سگ ز آدمى حرص و هوس
يا شبان شد يا شكارى يا حرس
( ( 1425 ) ) در سگ اصحاب خويى ز ان رقود
رفت تا جوياى رحمن گشته بود
( ( 1426 ) ) هر زمان در سينه نوعى سر كند
گاه ديو و گه ملك دام و دد
( ( 1428 ) ) دزديى كن از دُر و مرجان جان
اى كم از سگ از درون عارفان
( ( 1429 ) ) چون كه دزدى بارى آن دُرّ لطيف
چون كه حامل مىشوى بارى شريف
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 691
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٩١