تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 689

مساهمون:

ص٦٨٩
نمىداند يا خود را به كورى مىزند . در آن هنگام كه برگ و نواى هوى و هوس را از گردن شخصيت خود دور انداختى و به قلمرو بىبرگ و نوايى رسيدى ، آن گاه طعم پايندگى را در آن بىبرگ و نوايى خواهى چشيد . هم در آن موقع غم و اندوه هاى بىپايهء تو رو به زوال مىرود ، شادى و نشاط فراوانى سرتاسر وجود تو را فرا مىگيرد ، گلشن جان تو شروع به سر سبز شدن و طراوت نموده ، گلها و سوسنها در آن گلشن سر بر مىكشند . ديگر آن ترس و واهمه ها كه گريبان گير آدميان است براى تو مبدل به امن و آرامش و لذت مىگردد ، ديگران مانند مرغ خانگى هستند كه كارشان تنها گردش در صحن خانه و چيدن دانه از زمين است ، اما تو مانند مرغابى مىتوانى پهنهء درياها را در هم نوردى . باز اى طبيب من حالت ديوانگى در خود مشاهده مىكنم ، باز اى حبيب شورش سودايى در مغزم به هيجان آمده است ، تو مىخواهى زنجيرى بياورى و دست و پايم را ببندى ، اما كدامين زنجير ؟ هر يك از حلقه هاى زنجير را كه تو به دست و پايم خواهى بست فنونى دارد و جنونى . اين همان مثل معروف است كه مىگويد : ( الجنون فنون ) انفجار روانى كه ممكن است صدها لامپ مشاعر انسان را يك باره روشن بسازد ، مردم كوته بين آن را ديوانگى مىخوانند .