آمدن دوستان به بيمارستان جهت پرسش ذو النون مصرى
( ( 1386 ) ) اين چنين ذو النون مصرى را فتاد
كاندرو شور و جنون نو بزاد
( ( 1387 ) ) شور چندان شد كه تا فوق فلك
مىرسيد از وى جگرها را نمك
( ( 1388 ) ) هين منه تو شور خود اى شوره خاك
پهلوى شور خداوندان پاك
( ( 1389 ) ) خلق را تاب جنون او نبود
آتش او ريشهاشان مىربود
( ( 1390 ) ) چون كه در ريشش عوام آتش فتاد
بند كردندش به زندان المراد
( ( 1391 ) ) نيست امكان واكشيدن اين لجام
گر چه زين ره تنگ مىآيند عام
( ( 1392 ) ) ديده اين شاهان ز عامه خوف جان
كاين گره كورند و شاهان بىنشان
( ( 1393 ) ) چون كه حكم اندر كف دندان بود
لاجرم ذو النون در زندان بود
( ( 1394 ) ) يك سواره مىرود شاه عظيم
در كف طفلان چنين درّ يتيم
( ( 1395 ) ) دُر چه درياى نهان در قطره اى
آفتابى مخفى اندر ذرّه اى
( ( 1396 ) ) آفتابى خويش را ذرّه نمود
و اندك اندك روى خود را بر گشود
( ( 1397 ) ) جمله ذرّات در وى محو شد
عالم از وى مست گشت و صحو شد
( ( 1398 ) ) چون قلم در دست غدّارى بود
لاجرم منصور بر دارى بود
( ( 1399 ) ) چون سفيهان راست اين كار و كيا
لازم آمد يقتلون الانبياء
( ( 1400 ) ) انبيا را گفته قوم راه گم
از سفه انا تطيرنا بكم
( ( 1401 ) ) جهل ترسا بين امان انگيخته
ز ان خداوندى كه گشت آويخته
( ( 1402 ) ) چون به قول اوست مصلوب جهود
پس مر او را امر كى تاند نمود ؟
( ( 1403 ) ) چون دل آن شاه ز يشان خون بود
عصمت و أنت فيهم چون بود
( ( 1405 ) ) يوسفان از رشك زشتان مخفيند
كز عدو خوبان در آتش مىزيند
( ( 1406 ) ) يوسفان از مكر اخوان در چهند
كز حسد يوسف به گرگان مىدهند