اى وجدان عزيز ما مگر اينان هم پيمان شدهاند كه با چشم به هم گذاشتن و تو را نديده گرفتن سقراط و جلال الدين رومى و شكسپير و هوگو و تولستوى و داستايوسكى و لامارتين و پوشگين را از تاريخ انسانها منها كنند ؟ .
بسيار خوب ، اگر اينان را از تاريخ انسانى حذف كرديم چه خواهد شد ؟ هيچ ، زيرا ، ما آن اندازه قدرت داريم كه حتى مىتوانيم خود را هم ناديده بگيريم . اما با حذف آن قافله سالاران بزرگ بشريت ديگر كسى را سراغ نداريم كه تارهاى روح انسانى را بنوازد و گاه گاهى با نغمه هاى جاودانش ما موجودات خاك نشين را با راز بزرگ جهان هستى آشنا بسازد .
مگر اينان سوگند خوردهاند كه بالاتر از اينها پيشوايان ما فوق الطبيعة را كه حل معماى هستى و نيستى در اختيار آنها است ، از تاريخ انسانى اخراج نموده و ما را در آن بيابان تاريك جهان طبيعت سر گردان بگذارند كه براى آن نه دروازه ورودى و نه دروازهء خروجى منطقى وجود دارد ؟ اينان مىدانند ، زيرا ، اگر نمىدانند چرا در بارهء اين انسان بىنهايت از هر دو طرف اظهار نظر مىكنند ؟ و يا چون انسانهاى مقتدرى هستند بايد بدانند كه با حذف كردن اين دو دسته سر خيل كاروان بشريت ما را در بيابان وحشت زاى خور و خواب و خشم و شهوت سر در گم مىگذارند و ما را اصل رها مىكنند ، سپس با تمام بىاعتنايى براى ما تكليف هم وضع مىكنند ، مگر چند عدد كرم كه براى چند صباح در هم مىلولند و سپس با خاك تيره در آميخته راه نيستى را در پيش مىگيرند مىتوانند تكليف را بفهمند و براى آن ارزشى قايل شوند ؟ مگر اينان نمىگويند : ما حقيقت انسان را نشناختهايم ؟ مگر نتيجهء تمام شناسايىهاى قرون و اعصار ممتد اينان را در كتابهايى از قبيل : « انسان موجود ناشناخته » نمىخوانيم ؟
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 663
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٦٣