( ( 1176 ) ) خاك پايش شو براى اين نشان
تا شوى تاج سر گردن كشان
( ( 1177 ) ) تا كه نفريبد شما را شكل من
نقل من نوشيد پيش از نقل من
( ( 1178 ) ) اى بسا كس را كه صورت راه زد
قصد صورت كرد و بر الله زد
( ( 1179 ) ) آخر اين جان با بدن پيوسته است
هيچ اين جان با بدن مانسته است ؟
( ( 1180 ) ) تاب نور چشم با پيه است جفت
نور دل در قطرهء خونى نهفت
( ( 1181 ) ) شادى اندر گرده و غم در جگر
عقل چون شمعى درون مغز سر
رايحه در انف و منطق در لسان
لهو در نفس و شجاعت در جنان
( ( 1182 ) ) اين تعلقها نه بىكيف است و چون
عقلها در دانش چونى زبون
( ( 1183 ) ) جان كل با جان جزو آسيب كرد
جان ازو درّى ستد در جيب كرد
( ( 1184 ) ) همچو مريم جان از آن آسيب جيب
حامله شد از مسيح دل فريب
( ( 1185 ) ) آن مسيحى نه كه بر خشك و تر است
آن مسيحى كز مساحت برتر است
( ( 1186 ) ) پس ز جان جان چو حامل گشت جان
از چنين جانى شود حامل جهان
( ( 1187 ) ) پس جهان زايد جهان ديگرى
اين حشر را وا نمايد محشرى
( ( 1188 ) ) تا قيامت گر بگويم بشمرم
من ز شرح اين قيامت قاصرم
تا قيامت اين قيامت را اگر
شرح گويم قاصر آيم اى پسر
( ( 1189 ) ) اين سخنها خود به معنى يا ربى است
حرفها دام دم شيرين لبى است
( ( 1190 ) ) چون كند تقصير پس چون تن زند
چون كه لبّيكش ز يا رب مىرسد
( ( 1191 ) ) هست لبّيكى كه نتوانى شنيد
ليك سر تا پاى بتوانى چشيد
يك مثل آوردمت تا پى برى
وز چنين لبّيك پنهان بر خورى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 572
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٧٢