( ( 1022 ) ) صورتش ديدى ز معنى غافلى
از صدف دُر را گزين گر عاقلى
( ( 1023 ) ) اين صدفهاى قوالب در جهان
گر چه جمله زندهاند از بحر جان
( ( 1024 ) ) ليك اندر هر صدف نبود گهر
چشم بگشا در دل هر يك نگر
( ( 1025 ) ) كآن چه دارد وين چه دارد مىگزين
ز انكه كمياب است آن در ثمين
( ( 1027 ) ) گر به صورت بنگرى كوهى به شكل
در بزرگى هست صد چندان كه لعل
( ( 1028 ) ) هم به صورت دست و پا و پشم تو
هست صد چندان كه نقش چشم تو
( ( 1028 ) ) ليك پوشيده نباشد بر تو اين
كز همه اعضا دو چشم آمد گزين
( ( 1029 ) ) از يك انديشه كه آيد در درون
صد جهان گردد به يك دم سر نگون
( ( 1030 ) ) جسم سلطان گر به صورت يك بود
صد هزاران لشكرش در تك بود
( ( 1031 ) ) باز شكل و صورت شاه صفى
هست محكوم يكى فكر خفى
( ( 1032 ) ) خلق بىپايان ز يك انديشه بين
گشته چون سيلى روانه بر زمين
( ( 1033 ) ) هست آن انديشه پيش خلق خرد
ليك چون سيلى جهان را خورد و برد
خلق عالم چون رمه است و حق شبان
مىدواند جمله را روز و شبان
( ( 1034 ) ) پس چو مىبينى كه از انديشه اى
قائم است اندر جهان هر پيشه اى
( ( 1035 ) ) خانه ها و قصرها و شهرها
كوه ها و دشتها و نهرها
( ( 1036 ) ) هم زمين و بحر و هم مهر و فلك
زنده از وى همچو از دريا سمك
( ( 1037 ) ) پس چرا از ابلهى پيش تو كور
تن سليمان است و انديشه چو مور
( ( 1038 ) ) مىنمايد پيش چشمت كُه بزرگ
هست انديشه چو ميش و كوه گرگ
( ( 1039 ) ) عالم اندر چشم تو هول عظيم
ز ابر و برق و رعد دارى لرز و بيم
( ( 1040 ) ) وز جهان فكرتى اى كم ز خر
ايمن و غافل چو سنگى بىخبر
( ( 1041 ) ) ز انكه نقشى وز خرد بىبهره اى
آدمى خو نيستى خر كرّه اى
جهل محضى وز خرد بيگانه اى
بو ندارى وز خدا بيگانه اى
( ( 1042 ) ) سايه را تو شخص مىبينى ز جهل
شخص از آن شد نزد تو بازى و سهل
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 526
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٢٦