تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥

باز پرسيدن شاه حال از غلام ديگر

( ( 1005 ) ) چون ز گرمابه بيامد آن غلام سوى خويشش خواند آن شاه همام ( ( 1006 ) ) گفت صحاً لك نعيم دائم بس لطيفى و ظريف و خوب رو پس سوى كارى فرستاد آن دگر تا از اين ديگر شود او با خبر پيش بنشاندش به صد لطف و كرم بعد از آن گفت اى چو ماه اندر ظلم ماه رويى جعد مويى مشك بو نيك خويى نيك خويى نيك خو ( ( 1007 ) ) اى دريغا گر نبودى در تو آن كه همىگويد براى تو فلان ( ( 1008 ) ) شاد گشتى هر كه رويت ديدِئى ديدنت ملك جهان ارزيدِيى ( ( 1009 ) ) گفت رمزى ز ان بگو اى پادشاه كز براى من بگفت آن دين تباه ( ( 1010 ) ) گفت اول وصف دو روئيت كرد كآشكارا تو دوايى خفيه درد ( ( 1011 ) ) خبث يارش را چو از شه گوش كرد در زمان درياى خشمش جوش كرد ( ( 1012 ) ) كف بر آورد آن غلام و سرخ گشت تا كه موج هجو او از حد گذشت ( ( 1013 ) ) كاو ز اول دم كه با من يار بود همچو سگ در قحط سرگين خوار بود ( ( 1014 ) ) چون دمادم كرد هجوش چون جرس دست بر لب زد شهنشاهش كه بس ( ( 1015 ) ) گفت دانستم تو را از وى بدان از تو جان گنده است و از يارت دهان ( ( 1016 ) ) پس نشين اى گنده جان از دور تو تا امير او باشد و مأمور تو بهر اين گفتند اكابر در جهان راحة الانسان فى حفظ اللسان ( ( 1017 ) ) در حديث آمد كه تسبيح از ريا همچو سبزهء گولخن دان اى كيا ( ( 1018 ) ) پس بدان كه صورت خوب نكو با خصال بد نيرزد يك تسو ( ( 1019 ) ) ور بود صورت حقير و ناپذير چون بود خلقش نكو در پاش مير ( ( 1021 ) ) چند بازى عشق با نقش سبو بگذر از نقش سبو و آب جو چند باشى عاشق صورت بگو طالب معنى شو و معنى بجو ( ( 1020 ) ) صورت ظاهر فنا گردد بدان عالم معنى بماند جاودان