باز پرسيدن شاه حال از غلام ديگر
( ( 1005 ) ) چون ز گرمابه بيامد آن غلام
سوى خويشش خواند آن شاه همام
( ( 1006 ) ) گفت صحاً لك نعيم دائم
بس لطيفى و ظريف و خوب رو
پس سوى كارى فرستاد آن دگر
تا از اين ديگر شود او با خبر
پيش بنشاندش به صد لطف و كرم
بعد از آن گفت اى چو ماه اندر ظلم
ماه رويى جعد مويى مشك بو
نيك خويى نيك خويى نيك خو
( ( 1007 ) ) اى دريغا گر نبودى در تو آن
كه همىگويد براى تو فلان
( ( 1008 ) ) شاد گشتى هر كه رويت ديدِئى
ديدنت ملك جهان ارزيدِيى
( ( 1009 ) ) گفت رمزى ز ان بگو اى پادشاه
كز براى من بگفت آن دين تباه
( ( 1010 ) ) گفت اول وصف دو روئيت كرد
كآشكارا تو دوايى خفيه درد
( ( 1011 ) ) خبث يارش را چو از شه گوش كرد
در زمان درياى خشمش جوش كرد
( ( 1012 ) ) كف بر آورد آن غلام و سرخ گشت
تا كه موج هجو او از حد گذشت
( ( 1013 ) ) كاو ز اول دم كه با من يار بود
همچو سگ در قحط سرگين خوار بود
( ( 1014 ) ) چون دمادم كرد هجوش چون جرس
دست بر لب زد شهنشاهش كه بس
( ( 1015 ) ) گفت دانستم تو را از وى بدان
از تو جان گنده است و از يارت دهان
( ( 1016 ) ) پس نشين اى گنده جان از دور تو
تا امير او باشد و مأمور تو
بهر اين گفتند اكابر در جهان
راحة الانسان فى حفظ اللسان
( ( 1017 ) ) در حديث آمد كه تسبيح از ريا
همچو سبزهء گولخن دان اى كيا
( ( 1018 ) ) پس بدان كه صورت خوب نكو
با خصال بد نيرزد يك تسو
( ( 1019 ) ) ور بود صورت حقير و ناپذير
چون بود خلقش نكو در پاش مير
( ( 1021 ) ) چند بازى عشق با نقش سبو
بگذر از نقش سبو و آب جو
چند باشى عاشق صورت بگو
طالب معنى شو و معنى بجو
( ( 1020 ) ) صورت ظاهر فنا گردد بدان
عالم معنى بماند جاودان