( ( 936 ) ) كه صفات خواجه تاش و يار من
هست صد چندان كه اين گفتار من
( ( 937 ) ) آن چه مىدانم ز وصف آن نديم
باورت نايد چه گويم اى كريم
( ( 938 ) ) شاه گفت اكنون از آن خود بگو
چند گويى آن اين و آن او
( ( 939 ) ) تو چه دارى و چه حاصل كردهاى ؟
از تگ دريا چه دُر آوردهاى ؟
( ( 940 ) ) روز مرگ اين حس تو باطل شود
نور جان دارى كه يار دل شود ؟
( ( 941 ) ) در لحد كاين چشم را خاك آگند
هستت آن چه گور را روشن كند ؟
( ( 942 ) ) آن زمان كاين دست و پايت بر درد
پرّ و بالت هست تا جان بر پرد ؟
نور دل از جان بود اى يار غار
مستعار او را مدان اى مست عار
( ( 943 ) ) آن زمان كاين جان حيوانى نماند
جان باقى بايدت بر جا نشاند
( ( 944 ) ) شرط من جا بالحسن نى كردن است
بل حسن را سوى يزدان بردن است ؟
( ( 945 ) ) جوهرى دارى ز انسان يا خرى ؟
اى عرضها كه فنا شد چون برى ؟
( ( 946 ) ) اين عرضهاى نماز و روزه را
چون كه لا يبقى زمانين انتفى
( ( 947 ) ) نقل نتوان كرد مر اعراض را
ليك از جوهر برند امراض را
( ( 948 ) ) تا مبدل گشت جوهر زين عرض
چون ز پرهيزى كه زايل شد مرض
( ( 949 ) ) گشت پرهيز عرض جوهر به جهد
شد دهان تلخ از پرهيز شهد
( ( 950 ) ) از زراعت خاكها شد سنبله
داروى مو كرد مو را سلسله
( ( 951 ) ) آن نكاح زن عرض بد شد فنا
جوهر فرزند حاصل شد ز ما
( ( 952 ) ) جفت كردن اسب و اشتر را عرض
جوهر كره به زاييدن غرض
( ( 953 ) ) هست آن پستان نشانده هم عرض
گشت جوهر ميوه اش اينك غرض
( ( 954 ) ) هم عرض دان كيميا بردن به كار
جوهرى ز ان كيميا گر شد به بار
( ( 955 ) ) صيقلى كردن عرض باشد شها
زين عرض جوهر همىيابد صفا
( ( 956 ) ) پس مگو كه من عملها كرده ام
دخل آن اعراض را بنما مرم
( ( 957 ) ) اين صفت كردن عرض باشد خمش
سايهء بز را پى قربان مكش
( ( 958 ) ) گفت شاها بىقنوط عقل نيست
گر تو فرمايى عرض را نقل نيست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 463
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٦٣