( ( 920 ) ) نردبانش عيسى مريم چو يافت
بر فراز چرخ چارم بر شتافت
( ( 921 ) ) چون محمد يافت آن ملك و نعيم
قرص مه را كرد او در دم دو نيم
( ( 922 ) ) چون ابا بكر آيت توفيق شد
با چنان شه صاحب و صديق شد
( ( 923 ) ) چون عمر شيداى آن معشوق شد
حق و باطل را چو دل فاروق شد
( ( 924 ) ) چون كه عثمان آن عيان را عين گشت
نور فايض بود و ذو النورين گشت
( ( 925 ) ) چون ز رويش مرتضى شد دُر فشان
گشت او شير خدا در مرج جان
روشن از نورش چو سبطين آمدند
عرش را دُرّين و قرطين آمدند
چون كه سبطين از سرش فارغ بدند
گوشوار عرش ربانى شدند
آن يكى از زهر جان كرده نثار
و ان سرافكنده به راهش مستوار
( ( 926 ) ) چون جنيد از جند او ديد آن مدد
خود مقاماتش فزون شد از عدد
( ( 927 ) ) بايزيد اندر مزيدش ره چو ديد
نام قطب العارفين از حق شنيد
( ( 928 ) ) چون كه كرخى كرخ او را شد حرس
شد خليفهء عشق و ربانى نفس
( ( 929 ) ) پور ادهم مركب آن سو راند شاد
گشت او سلطان سلطانان داد
( ( 930 ) ) و ان شقيق از شقّ آن راه شگرف
گشت او خورشيد رأى و تيز طرف
شد فضيل از ره زنى ره پير راه
چون به لحظهء لطف شد ملحوظ شاه
بشر حافى را مبشر شد ادب
سر نهاد اندر بيابان طلب
چون كه ذو النون از غمش ديوانه شد
مصر جان را همچو شكر خانه شد
چون سرى بىسر شد اندر راه او
بر سرير سروران شد جاه او
( ( 931 ) ) صد هزاران پادشاهان نهان
سر فرازانند ز ان سوى جهان
( ( 932 ) ) نامشان از رشك حق پنهان بماند
هر گدايى نامشان را بر نخواند
رحمت و رضوان حق در هر زمان
باد بر جان و روان پاكشان
( ( 933 ) ) حق آن نور و حق روحانيان
كاندر آن بحرند همچون ماهيان
( ( 934 ) ) بحر جان و جان بحر ار گويمش
نيست لايق نام نو مىجويمش
( ( 935 ) ) حق آن آنى كه اين و آن از اوست
مغزها نسبت به دو باشند پوست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 462
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٦٢