كلى براى آنان يقينى تلقى مىشود و اين حالت باعث مىشود كه ناتوانى آنان از به دست آوردن يقين در قضاياى جزئى صدمهاى به آرامش روحى آنان وارد نسازد .
مسئله دوم - آيا يقين با نظر به نقطهء قرارگاه انسانى يك پديدهء نسبى نيست ؟
شايد با نظر سطحى اين مسئله قابل قبول نباشد كه پديدهء يقين با نظر به نقطهء قرار گاه انسانى نسبى بوده باشد ، زيرا - همچنان كه شك به طور مطلق تساوى دو احتمال مثبت و منفى در بارهء يك قضيه است ، يقين نيز به طور مطلق انكشاف صد در صد واقعيت است و به هيچ وجه از موقعيتهاى مخصوص تبعيت نمىكند .
ولى با يك نظر دقيق مىتوانيم بگوييم : كه انكشاف صد در صد از سه جهت بايستى مورد تأمل قرار بگيرد .
يك - از جهت موقعيت خود انسانى در مقابل عوامل ايجاد كننده يقين هيچ جاى ترديد نيست كه انسان در بعضى حالات به وسيلهء عواملى يقين پيدا مىكند كه در حالات ديگر نمىتواند از همان عوامل حتى اطمينان هم به دست بياورد .
دوم - از جهت خود انكشاف صد در صد كه در مفهوم يقين اتخاذ شده است مىتوان گفت : مسلم است كه بيان كميت ( صد در صد ) در پديده هاى روانى قرار دادى و براى تسهيل شناسايىها بوده و واقعيتى ندارد ، از طرف ديگر اگر اين اصل را بپذيريم كه هيچ حالى از حالات ذهنى انسانى مانند خود طبيعت ثبات و جمودى ندارد ، بلكه در هر لحظهاى در تحول و دگرگونى است ، براى به دست آوردن يقين مجبوريم ذهن انسانى را و لو يك لحظه از حركت باز بداريم و موضوع يا قضيه مورد يقين را متوقف بسازيم سپس انعكاس صد در صد آن موضوع يا قضيهء مفروضه را در آيينهء ذهن يقين بناميم . به همين جهت است كه بعضى از فلاسفه معتقد شدهاند كه جايگاه حصول يقين سطح مجاور طبيعت ذهن ما نيست ، بلكه اين جايگاه روح ، يا سطح متافيزيكى ذهن است كه جايگاه يقين مىباشد .