تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
( ( 818 ) ) مهدى و هادى وى است اى راه جو هم نهان و هم نشسته پيش رو ( ( 819 ) ) او چو نور است و خرد جبريل اوست آن ولى كم از او قنديل اوست ( ( 820 ) ) وان كه زين قنديل كم مشكاة ماست نور را در مرتبت ترتيبهاست ( ( 821 ) ) ز انكه هفت صد پرده دار نور حق پرده هاى نور دان چندين طبق ( ( 822 ) ) از پس هر پرده قومى را مقام صف صفند اين پرده هاشان تا امام ( ( 823 ) ) اهل صفّ آخرين از ضعف خويش چشمشان طاقت ندارد نور پيش ( ( 824 ) ) و ان صف پيش از ضعيفىّ بصر تاب نارد از شعاعى بيشتر ( ( 825 ) ) روشنيى كاو حيات اول است رنج جان و فتنهء اين احول است ( ( 826 ) ) احولىها اندك اندك كم شود چون ز هفت صد بگذرد اويم شود ( ( 827 ) ) آتشى كاصلاح آهن يا زر است كى صلاح آبى و سيب تر است ( ( 828 ) ) سيب و آبى خاميى دارد خفيف نى چو آهن تابشى خواهد لطيف ( ( 829 ) ) ليك آهن را لطيف آن شعلهاست كاو جذوب تابش آن اژدهاست ( ( 830 ) ) هست آن آهن فقير جور كش زير پتك و آتش است او سرخ و خوش ( ( 831 ) ) حاجب آتش بود بىواسطه در دل آتش رود بىرابطه ( ( 832 ) ) بىحجابى آب و فرزندان آب پختگى ز آتش نيابند و خطاب ( ( 833 ) ) واسطه ديگى بود يا تابه اى همچو پا را در روش پا تابه اى ( ( 834 ) ) يا مكانى در ميان تا آن هوا مىشود سوزان و مىآرد نما ( ( 835 ) ) پس فقير آن است كاو بىواسطه است شعله ها را با وجودش رابطه است پس فقير آن است كاو خود را دهد آب حيوانى كه ماند تا ابد ( ( 836 ) ) پس دل عالم ويست ايرا كه تن مىرسد از واسطهء اين دل به فن ( ( 837 ) ) دل نباشد تن چه داند گفت و گو دل نجويد تن چه داند جست و جو ( ( 838 ) ) پس نظرگاه شعاع آن آهن است پس نظرگاه خدا دل نى تن است ( ( 839 ) ) باز اين دلهاى جز وى چون تن است با دل صاحب دلى كاو معدن است ( ( 840 ) ) بس مثال و شرح خواهد اين كلام ليك ترسم تا نلغزد فهم عام
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 395 | محمد تقي جعفري