( ( 818 ) ) مهدى و هادى وى است اى راه جو
هم نهان و هم نشسته پيش رو
( ( 819 ) ) او چو نور است و خرد جبريل اوست
آن ولى كم از او قنديل اوست
( ( 820 ) ) وان كه زين قنديل كم مشكاة ماست
نور را در مرتبت ترتيبهاست
( ( 821 ) ) ز انكه هفت صد پرده دار نور حق
پرده هاى نور دان چندين طبق
( ( 822 ) ) از پس هر پرده قومى را مقام
صف صفند اين پرده هاشان تا امام
( ( 823 ) ) اهل صفّ آخرين از ضعف خويش
چشمشان طاقت ندارد نور پيش
( ( 824 ) ) و ان صف پيش از ضعيفىّ بصر
تاب نارد از شعاعى بيشتر
( ( 825 ) ) روشنيى كاو حيات اول است
رنج جان و فتنهء اين احول است
( ( 826 ) ) احولىها اندك اندك كم شود
چون ز هفت صد بگذرد اويم شود
( ( 827 ) ) آتشى كاصلاح آهن يا زر است
كى صلاح آبى و سيب تر است
( ( 828 ) ) سيب و آبى خاميى دارد خفيف
نى چو آهن تابشى خواهد لطيف
( ( 829 ) ) ليك آهن را لطيف آن شعلهاست
كاو جذوب تابش آن اژدهاست
( ( 830 ) ) هست آن آهن فقير جور كش
زير پتك و آتش است او سرخ و خوش
( ( 831 ) ) حاجب آتش بود بىواسطه
در دل آتش رود بىرابطه
( ( 832 ) ) بىحجابى آب و فرزندان آب
پختگى ز آتش نيابند و خطاب
( ( 833 ) ) واسطه ديگى بود يا تابه اى
همچو پا را در روش پا تابه اى
( ( 834 ) ) يا مكانى در ميان تا آن هوا
مىشود سوزان و مىآرد نما
( ( 835 ) ) پس فقير آن است كاو بىواسطه است
شعله ها را با وجودش رابطه است
پس فقير آن است كاو خود را دهد
آب حيوانى كه ماند تا ابد
( ( 836 ) ) پس دل عالم ويست ايرا كه تن
مىرسد از واسطهء اين دل به فن
( ( 837 ) ) دل نباشد تن چه داند گفت و گو
دل نجويد تن چه داند جست و جو
( ( 838 ) ) پس نظرگاه شعاع آن آهن است
پس نظرگاه خدا دل نى تن است
( ( 839 ) ) باز اين دلهاى جز وى چون تن است
با دل صاحب دلى كاو معدن است
( ( 840 ) ) بس مثال و شرح خواهد اين كلام
ليك ترسم تا نلغزد فهم عام
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 395
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٩٥