( ( 795 ) ) كى حجاب چشم آن فردند خلق
چشم خود را كور و كژ كردند خلق
( ( 796 ) ) چون غلام هندويى كاو كين كشد
از ستيزه خواجه خود را كشد
( ( 797 ) ) سر نگون مىافتد از بام سرا
تازيانى كرده باشد خواجه را
( ( 798 ) ) گر شود بيمار دشمن با طبيب
ور كند كودك عداوت با اديب
( ( 799 ) ) در حقيقت ره زن جان خودند
راه عقل و جان خود را خود زدند
( ( 800 ) ) گازرى گر خشم گيرد ز آفتاب
ماهيى گر خشم مىگيرد ز آب
( ( 801 ) ) تو يكى بنگر كه را دارد زيان
عاقبت كه بود سياه اختر از آن ؟
( ( 802 ) ) گر تو را حق آفريده طشت رو
هان مشو هم زشت رو هم زشت خو
( ( 803 ) ) ور بود كفشت مرو در سنگلاخ
ور دو شاخستت مشو تو چار شاخ
( ( 804 ) ) تو حسودى كز فلان من كمترم
مىفزايد كمترى در اخترم
( ( 805 ) ) خود حسد نقصان و عيب ديگر است
بلكه از جمله كمىها بدتر است
( ( 806 ) ) آن بليس از ننگ و عار كمترى
خويشتن افكند در صد ابترى
( ( 807 ) ) از حسد مىخواست تا بالا رود
خود چه بالا بلكه خود پالا بود
( ( 808 ) ) آن ابو جهل از محمد ننگ داشت
وز حسد خود را به بالا مىفراشت
( ( 809 ) ) بو الحكم نامش به دو بو جهل شد
اى بسا اهل از حسد نااهل شد
( ( 810 ) ) من نديدم در جهان جستجو
هيچ اهليت به از خوى نكو
( ( 811 ) ) انبيا را واسطه ز ان كرد حق
تا پديد آيد حسدها در قلق
در گذر از فضل و از چستى و فن
كار خدمت دارد و خلق حسن
( ( 812 ) ) ز آن كه كس را از خدا عارى نبود
حاسد حق هيچ ديّارى نبود
( ( 813 ) ) آن كسى كش مثل خود پنداشتى
ز ان سبب با او حسد برداشتى
( ( 814 ) ) چون مقرر شد بزرگى رسول
پس حسد نايد كسى را از قبول
( ( 815 ) ) پس به هر دورى وليّى قائم است
تا قيامت آزمايش دائم است
( ( 816 ) ) هر كه را خوى نكو باشد برست
هر كسى كاو شيشه دل باشد شكست
( ( 817 ) ) پس امام حى قائم آن ولى است
خواه از نسل عمر خواه از عليست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 394
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٩٤