فى المناجاة
اى خداى پاك بىانباز و يار
دستگير و جرم ما را در گذار
( ( 691 ) ) ياد ده ما را سخنهاى رقيق
كه تو را رحم آورد آن اى رفيق
( ( 692 ) ) هم دعا از تو اجابت هم ز تو
ايمنى از تو مهابت هم ز تو
( ( 693 ) ) گر خطا گفتيم اصلاحش تو كن
مصلحى تو اى تو سلطان سُخُن
( ( 694 ) ) كيميا دارى كه تبديلش كنى
گر چه جوى خون بود نيلش كنى
( ( 695 ) ) اين چنين ميناگرىها كار توست
اين چنين اكسيرها ز اسرار توست
( ( 696 ) ) آب را و خاك را بر هم زدى
ز آب و گل نقش تن آدم زدى
( ( 697 ) ) نسبتش دادى به جفت و خال عم
با هزار انديشهء شادى و غم
( ( 698 ) ) باز بعضى را رهايى داده اى
زين غم شادى جدايى داده اى
( ( 699 ) ) بردهاى از خوش و پيوند و سرشت
كردهاى در چشم او هر خوب زشت
( ( 700 ) ) هر چه محسوس است او رد مىكند
و آن چه ناپيداست مسند مىكند
( ( 701 ) ) عشق او پيدا و معشوقش نهان
يار بيرون فتنهء او در جهان
( ( 702 ) ) هين رها كن عشقهاى صورتى
عشق بر صورت نه بر روى ستى
( ( 703 ) ) آن چه معشوق است صورت نيست آن
خواه عشق اين جهان خواه آن جهان
( ( 704 ) ) آن چه بر صورت تو عاشق گشته اى
چون برون شد جان چرايش هشتهاى ؟
( ( 705 ) ) صورتش بر جاست اين سيرى ز چيست ؟
عاشقا واگو كه معشوق تو كيست ؟
( ( 706 ) ) آن چه محسوس است اگر معشوقه است
عاشقستى هر كه او را حسّ هست
( ( 707 ) ) چون وفا آن عشق افزون مىكند
كى وفا صورت دگرگون مىكند
( ( 708 ) ) پرتو خوشيد بر ديوار تافت
تابش عاريتى ديوار يافت
( ( 709 ) ) بر كلوخى دل چه بندى اى سليم
واطلب اصلى كه پايد او مقيم
( ( 710 ) ) اى كه تو هم عاشقى بر عقل خويش
خويش بر صورت پرستان ديده بيش
( ( 711 ) ) پرتو عقل است آن بر حس تو
عاريت مىدان ذهب بر مسّ تو