كشيدهاند ، چنان كه اگر امروزى نباشد فردائى وجود ندارد - همچنين اگر ديروزى نبود امروزى به وجود نمىآمد ، اين است حقيقت . بگذاريد سودا گران انسانها براى ما بدون انديشه بحث نسل آينده را مطرح بسازند . مثل اين كه امروزىها چوب خشكى هستند كه در جنگل بىفايده ماندهاند به هر حال گذشته مىتواند به دو قسم مطرح شود : يكى براى ميخكوب كردن در زمانى كه لحظات خود را با گروهى از مختصات سپرى كرده است و ديگرى براى شناسايى علل و بهره بردارى از معلولات آن براى امروز و فردا . اما جملهاى كه مىگويد : « بزك نمير بهار مىآد « اين هم دو قيافهء بسيار متمايز دارد : يكى اين كه هرگز نگذاريد خورهء يأس موجوديت شما را تباه سازد و اين حقيقت عالىترين حقيقتى است كه مىتوان آن را به عنوان موتور زندگانى نام برد . ديگرى اين است كه آينده قوانين خود را عوض مىكند ، مثلا اگر امروز مرد براى خوردن نان احتياج به كار دارد ، روزى فرا مىرسد كه نان از آسمان به دهان مىافتد روزى فرا مىرسد كه بدون اين كه بيلى به دست بگيريم يا ماشينهاى مخصوص كشاورزى را به حركت در بياوريم ناگهان همه جا پر از گندم و جو و سر درختى مىگردد امروز كه مىتوانيم ظلمى را از كسى دفع كنيم بنشينيم كه روزى فرا خواهد رسيد كه ستمكاران ناگهان به فرشته هاى ملكوتى تبديل خواهند گشت و دروگران انسانها داسهاى خود را در خانه هاى خود دفن خواهند كرد اين است آن قيافهء هولناك سقوط ملتها .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 336
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٣٦